#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_109

پارت۲۹

رفتمو به آقای سرمدی با شرمندگی گفتم: نمیتونم بیام... ببخشید.

کلافه نفسشو هوف کشید و فقط نگام کرد. چرخیدمو شروع کردم به دویدن... چند مرتبه برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. ایستاده بود و فقط نگام میکرد. بخدا این قیصر یه جوری رفتار کرده بود که انواع و اقسام افکار ناجور اومده بود سراغم... دفعه آخری که برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم دیدم آقای سرمدی رفت داخل خونه و درو بست.

نفس زنون از سرعت قدمهام کم کردم. شل و ول زیر آفتاب گرم ظهر اردیبهشت رسیدم به فلکه که پر رفت و آمدتر از بقیه جاها بود. هنوز نفسم جا نیومده بود که قیصر با آزرای مشکی جلو پام ترمز کرد. زیاد با این ماشین رفت و آمد نمی‌کرد. طلبکار درو باز کردم و نشستم رو صندلی... نه سلام نه علیک... اخمو گفتم: خب! نطق کن ببینم چته آبرو ریزی راه انداختی.

حرکت کرد و بیخیال، انگار نه انگار تا همین چند دقیقه قبل داشت زمین رو به آسمون میدوخت، گفت: چطوری خوشگلم؟

نزدیک بود از لحنش خندم بگیره ولی خودمو کنترل کردمو اخموتر جواب دادم: میگی یا برگردم از بابات بپرسم.

نگام نمیکرد. عینک آفتابیشو زده بود و داشت برمیگشت سمت مشهد: گفتنیا رو گفتم...

خیلی روش زیاد بود. نمیتونستم از دنبال کردن قضیه به این مهمی که آقای سرمدی به خاطر گفتنش پا شده بود تا دانشگاه من اومده بود بگذرم.

خودمو به اون راه زدم. اصولاً بیتفاوتیم برای قیصر عذاب دهنده تر بود و تو این چهار سال رفاقت اخلاقش خوب دستم اومده بود.


romangram.com | @romangraam