#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_108
صدای قیصر بیخ گوشم رنگ التماس گرفته بود ولی هنوز فریاد میزد: گلی جون محسن! ... گلی مرگ من.... فقط برگرد. به من اعتماد کن گلی... تو رو به اون خدایی که میپرستی برگرد.
وسط گیجی و سردرگمی یکی انگار بهم میگفت باید به قیصر اعتماد کنم. کسی که همیشه پشتم بود و میدونستم منو از خودشم بیشتر دوسم داره. آقای سرمدی منتظر نگام میکرد. حس میکردم اگه بگم نمیام تو رودربایستی با آقای سرمدی حتما کوتاه میام و باهاش میرم. یه قدم عقب رفتم. آقای سرمدی حالا با شک نگام میکرد. صدای قیصرو شنیدم: گلی بزار هر چی باید بشنوی از زبون خودم بشنوی.
دلم پیش قیصر بود. اما ناجور دودل بودم. آروم لب زدم: باشه... نمیرم.
انگار دنیا رو بهش دادن. اینو از لحنش میفهمیدم: قربونت برم گلی، دورت بگردم، بیا سر فلکه من دارم میرسم.
سرمو چرخوندم. فلکه اون پایین بود. دو کوچه پایینتر... از سربالایی که ایستاده بودم راحت فلکه رو میدیدم. با شک پرسیدم: مگه میدونی من کجام؟
_ آره... فقط بیا.
تماسو قطع کرد. آقای سرمدی گفت: بیا بابا جان!
چند لحظه مکث کردم. بعد قدم قدم عقب
romangram.com | @romangraam