#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_107

دوباره حرکت کرد. نمیدونم چرا ولی با همین مقدار شنیدن در مورد گذشته حس میکردم بهش نزدیک شدم. از شلوغی شهر رد شدیم و رسیدیم به جاده شاندیز... طرفای اَبرده تو کوچه های سراشیب و پیچ در پیچ که معماری جدید و قدیم تو دل هم رفته بود و فضای روستایی رو تبدیل به فضای شهری قشنگی کرده بود جلو در یه خونه باغ قدیمی نگه داشت. نگاهی از پشت شیشه ی ماشین به دور و برم کردمو پرسیدم: میشه بگین قراره کیو ببینیم؟

نفسش بیشتر شبیه آه بود.

_ بریم داخل میفهمی.

حس خوبی از ملاقات کسی که حتی نمیدونستم کیه نداشتم. دوباره گوشیمو روشن کرده بودم. در حال پیاده شدن از ماشین قیصر زنگ زد. ای بابا این پسر کار و زندگی جز ایجاد مزاحمت و پاییدن من نداشت.

هنوز الو نگفته سرم داد زد: گلی پورشه سفید مال کی بوده؟! با بابای منی؟!

خدایا باز حتما ردمو از طریق ساغر دهن لق زده بود: با تو نیستم مگه؟ گوشی بابامم خاموشه... گلی هر جا هستی... جون قیصر، مرگ من از همونجا برگرد.

چشمم به آقای سرمدی بود که داشت زنگ خونه رو میزد. نمی‌فهمیدم چه خبره... از دروغ گفتن به قیصر احساس عذاب وجدان داشتم: قیصر بیخیال! بابات کجا بوده؟ حالت خوبه؟

نعره میزد و عصبی بود: گلی به جان خودت! به خدای احد و واحد یه قدم دیگه با بابام برداری یه بلایی سر خودم میارم.

ته دلم خالی شد. اصلا این قیصر انگار اون قیصر قبلی نبود. زده بود به سرش، فقط میخواست به هر طریقی منو از پیش روی منع کنه... کارش عجیب بود و شک به دلم انداخته بود. در خونه با اف اف باز شده بود و آقای سرمدی منتظر نگام میکرد.


romangram.com | @romangraam