#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_106
برگشت تو چشام خیره شد. با حسرت نفس کشید: مادرم اسلحه ای رو که وسط یکی از کوچه ها از کنار یه جنازه برداشته بود رو به پنجره اتاق خونمون نشونه رفت. منگ نگاش میکردم. نفسم بالا نمیومد. فقط هفت سالم بود.
سربازای عراقی داشتن میر فتن تو اتاق. مادرم شلیک کرد... پشت هم ... مسلسل وار... و جیغ میکشید. کمد تو اتاقو بسته بود به رگبار....
ساکت شد. تکیه داد به صندلی و پلک بست. هول تو کوله ام گشتم بطری آبمو پیدا کردم دادم بهش تا یه قلوپ آب بخوره...
اولین قلوپ آبو که خورد آویزون پرسیدم: چرا سربازا رو نزد؟
بی رنگ و تلخ خندید: سربازا زیاد بودن... خشابشو خالی هم میکرد فایده نداشت.
با بهت نگاش میکردم: آسو رو کشت؟!
نگام کرد. سرش رو تکیه گاه صندلی بود: عاشق آسو بود... نفسش به نفس آسو بند بود. هنوز از بهت شلیکش به آسو در نیومده بودم که اسلحه رو برگردوند سمت خودشو لوله رو گذاشت زیر چونه اش... بیشتر از یه دقیقه نتونست بدون آسو زندگی رو تحمل کنه...
رو صندلی قشنگ وارفته بودمو نفس کشیدن یادم رفته بود. یه کم که گذشت دستی به صورتش کشید و رو صندلیش جابجا شد.
_ بعد اون، اهالی روستا منو آوردن مشهد و مهتاج برام مادری کرد.( عمیق نفس کشید) اینا رو گفتم بدونی ریشه منو پسرمم یه ورش میرسه به رعیت بی ادعا... منتها حرمت مهتاج برامون واجبه... یعنی برای هر کی وارد خانواده بشه واجبه... زن بدی نیست. خیلی رئوفه... اما بالاخره رگ و ریشه خانزادگی رو افکار و رفتارش پرده کشیده. من با کسی ازدواج کردم که مهتاج خواست. بی عشق... حالا برا قیصر خوشحالم که تو رو داره.
romangram.com | @romangraam