#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_105
با تردید نگاش میکردم: یعنی مهتاج خانم...
لبخند زد و نذاشت حرفم کامل بشه.
_ نه، مادر خودم نیست... اما مثل مادر زحمتمو کشیده... خیلی بچه بودم که بخاطر شغل پدرم از کردستان زدیم بیرون. تو دوران جنگ بود، برای مادرم خبر آوردن بابات مریضه، شبونه من و خواهرمو مادرم راهی کردستان شدیم که آقاشو ببینه. هنوز دو روز نشده بود که آقاش مُرد. مادر هم نداشت. یه هفته بعد سر صبح با مادرم رفتیم سر خاک آقابزرگم. عراقیا ریختن تو آبادی...وقتی رسیدیم اونجا جهنم شده بود. خیلیا رو کشته بودن. مردم داشتن فرار میکردن اما من و مادرم هراسون میرفتیم سمتی که نیروهای عراقی بودن. مادرم به آسو سپرده بود که از خونه بیرون نیاد.
حس کردم حالش بده. رانندگی هم میکرد و نگرانش بودم
_ از یه جا به بعد دیگه نتونستیم بریم جلوتر. داشتیم از روی بوم خونه ای که بالای تپه مشرف به خونمون بود میدیدیم که عراقیا ریختن تو کوچمون.
پارت۲۸
قلبم داشت از سینه بیرون میزد. مادرمو دیدم که انگار داشت با چشمای از حدقه بیرون زده جون میداد. مثل بید میلرزید. داشتیم آسو رو میدیدیم که وسط حیاط بود. خواهر نه ساله بیچاره ی من... یه سرباز عراقی با لگد در خونه رو شکست. آسو فرار کرد رفت تو اتاق... پنجره باز بود. آسو رو دیدیم که رفت تو کمد ...
حالش بد شد. راهنما زد ماشینو کشید کنار. گوشیم تو دستم لرزید. قیصر بود. رد تماس دادم و گوشیو خاموش کردم. آقای سرمدی شیشه طرف خودشو پایینتر داد و من گفتم: میخواین بعد در موردش حرف بزنیم؟
romangram.com | @romangraam