#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_104
_ یه نشون بینمون رد و بدل شد که با اون حرف و حدیثا گذاشتمش سر طاقچه تا پَسِت بدم
تا میتونستم آروم صحبت میکردم اما حتما آقای سرمدی میشنید. قیصر عصبی بهم توپید: باز شروع کردی؟ این سه چهار روز آدم بودی فکر کردم یه ریزه عقل اومده تو کله ات.
آب دهنمو قورت دادم و به خودم قول دادم جلو هارت و پورتش کم نیارم. امروز کوتاه میومدم تا ابد باید حرف میشنیدم و صدام در نمیومد.
_ من و تو فقط رفیقیم قیصر... همین. فعلا هم کار دارم دیگه زنگ نزن. خداحافظ.
داشتم تماسو قطع میکردم صدای اعتراضشو شنیدم. تمام تنم از خجالت داغ بود و لبخند ژکوند روی لب آقای سرمدی نشون میداد تمام حرفامو شنیده.
_ پسرمو خوب میشناسم. هر چی سفت تر بگیری حریص تر میشه.
چشام گشاد شد و خواستم حرف بزنم که گفت: البته حق با توعه... اگر دختر منم بودی انتظار داشتم بعد شنیدن حرفهای مهتاج همینجور بهش سخت بگیری.
_ بحث سخت گیری نیست آقای سرمدی... مهتاج خانم خیلی هم بیراه نمیگن. ما خیلی با هم فرق داریم. شما کجا... ما کجا!
لبخندش کشدار شد و سر تکون داد: مادر من یه زن روستایی بود که پدرم وقتی دید مهتاج باردار نمیشه، فرستاد خواستگاریش... مادرم میگفت وقتی پدرم خنچه های خلعتی رو با خدمه ی سواره و پیاده فرستاده بود خونشون حتی یه زیلوی مناسب نداشتن تا فرستاده ی ارباب روش بشینه.
romangram.com | @romangraam