#غرور_شیشه_ای_پارت_193






*****



صدای شادی و هلهله در تمام فضای خانه حاکم بود . عروس و داماد در میان جمع مانند نگینی می درخشیدند و دستان شان از هم جدا نمی شد . اخر شب با بدرقه دوستان و خانواده به کاشانه ی عشقشان رفتند .

افشین در را باز کرد و او را به داخل راهنمایی کرد .

افشین ان آپارتمان را خرید و با وسایل زیبایی تزئین کرد .

سودابه روی مبل نشست و افشین هم در کنارش جای گرفت .

-اگه بدونی در این لباس چه قدر زیبا شدی ؟ سودابه بیا قسم بخوریم که تا اخر عمر با هم باشیم و این عشقی که بین ماست از بین نره

-حاضرم و قول می دم تا وقتی که این قلبم در سینه می تپه تپش اون فقط و فقط به خاطر عشق به تو باشه .

-راستی سودابه یک خبر؟


romangram.com | @romangram_com