#غرور_شیشه_ای_پارت_185
-کامیار می گفت روزی چند ساعت کلاس می رفته و تمرین می کرده و خیلی زود یاد گرفته . شاید می خواسته روی تو رو کم کنه .
خب عشقه دیگه کاریش نمیشه کرد .
در برابر چشمان متعجب او افشین ایستاد . و به سمت کامیار رفت و گیتار را از او گرفت و روبروی سودابه نشست . همراه لبخندی به او چشمکی زد . اول نگاه عمیقی به سودابه انداخت و بعد چشم به گیتار دوخت و شروع به نواختن کرد . واقعاً زیبا
می نواخت . در حین خواندن چشم به چشمان سودابه دوخته بود . لبخندی گوشه ی لبانش نشسته بود
باز در چهره ی خاموش خیال
خنده زد چشم گناه الودت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه ی هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت امید
romangram.com | @romangram_com