#غرور_شیشه_ای_پارت_184
باهم به سمت اتاق عقد رفتند و سودابه به کمک انها شتافت . اتاق عقد به زیبايی تزئین شد . سپس به همراه سهیلا به آرایشگاه رفت .فرناز در آرایشگاه بود و از دیدن انها خیلی خوشحال شد . بعد از چند ساعت آرایشگر تمام مهارت خود را در چهره و موهای سهیلا به کار برد و کار تمام شد . همه از دیدن سهیلا که واقعاً خیره کننده شده بود حیرت کردند . بعد از ورود کامیاب از آرایشگاه خارج شدند .عروس و داماد دریک ماشین و سودابه هم در ماشین فرناز و همسرش نشست و راهی خانه عروس شدن
سودابه گفت :راستی فرناز جان تبریک می گم نمی دونی از این که شنیدم دارم خاله می شم چه قدر خوشحال شدم .
فرناز نگاهی به کامیار انداخت و گفت :ممنون سودابه جان . تو باید منو ببخشی . که این چند وقت ازت غافل بودم امیدوارم درک کنی البته دلیل دیگه ای هم داره که بعدا می فهمی
-مساله ای نیست من به تنهایی عادت دارم
بعد از عقد به باغی که در ان مراسم عروسی بر پا بود رفتند . مهمان های زیادی دعوت بودند . سودابه لباس یاسی به تن داشت و آرایشی ملایمی به صورت داشت . بیش از هر زمان زیبا شده بود . فرناز گفت :اگر گفتی که امشب چه کسی این جا است ؟
-فرناز . نمی خواهی بگی که افشین هم دعوته ؟
-اتفاقا همین رو می خواستم بگم و زیبایی خیره کننده ای که تو امشب داری اگه ندزدت خیلیه .
-فرناز خواهش می کنم که شوخی نکن .
دو هفته می شد که او را ندیده بود . از روبرو شدن با او می ترسید . در یک لحظه چشمش به افشین افتاد که با چهره ای غمگین به او نگاه می کرد . در تمام مدت جشن افشین کلامی به او نگفت . حتی به او نزدیک هم نشد و خود را مشغول صحبت به کامیار کرد . بعد از صرف شام کامیاب رو دوستانش گفت :امشب دوستان نزدیک من تشریف داشته باشند چون ما یک بزم دوستانه ترتیب دادیم که دوست داریم شما هم با ما شریک بشید .
همگی موافقت کردند . سودابه در کمال تعجب دید که افشین هم حضور داره . به راهنمایی کامیاب همه وارد سالن بزرگی در گوشه ای باغ شدند . روی صندلی ها نشستند . کامیاب از همه به خاطر حضور انها در این جشن تشکر کرد . و نشست . یکی از دوستان انها شروع به نواختن کرد . ابتدا آهنگی شادی نواخت و بعد چند آهنگ ملایم . که همه را تحت تاثیر قرارداد . بعد از یک ساعت احساس خستگی کرد . کامیار بلند شد و رو به مهمان ها گفت :حضار گرامی . امشب مهمان عزیزی داریم که بسیار... بسیار زیبا گیتار می نوازد .
به افشین اشاره کرد و گفت :افشین جان . می دونم که گیتار زدنت حرف نداره . همین طور صدات که بی نظیره . بنابراین ازت می خوام به خاطر جشن برادر عزیزم کمی برامون بزنی . البته اگه آمادگی داری ؟
سودابه با حیرت به او نگاه می کرد . از فرناز پرسید :اون که گیتار زدن بلد نبود . از کی یاد گرفته ؟
romangram.com | @romangram_com