#غرور_شیشه_ای_پارت_183
-سودابه جان . چند لحظه به حرف هام گوش کن ؟
سودابه دستانش را بیرون کشید و به سمت خیابان رفت . ان قدر سریع این کارو کرد که متوجه ماشینی که از رو برو می امد نشد . به ماشین نگاه کرد باز هم پایش قدر حرکت رو از دست داد . ناگهان دستی او را از خطر رهانید . هر دو به زمین افتادند . سر سودابه به جدول کنار خیابان برخورد کرد و خون از ان جاری شد . افشین سر او را بلند کرد و در حالیکه که اضطراب در حر کاتش پیدا بود بازوهای او را گرفت
-سودابه جان حالت خوبه ؟ حرفی بزن . طوری نشدی . اه خدایا . نزدیک بود از دستت بدم .سودابه حرف بزن خواهش می کنم ؟
سودابه شوکه شده بود . افشین دستمالی در اورد و خون روی پیشانی او را پاک کرد . سودابه گفت :من طوریم نشده افشین ...
افشین اشک می ریخت و سودابه مات به او نگاه می کرد . این کار او تمام یخ های او را اب کرد . همه بدی ها از ذهنش پاک شد . دیگر نتوانست ان جا بماند . سریع از او جدا شد و به خانه رفت . وارد خانه شد ..
مریم خانم با دیدن پیشانی خون الودش با دست به صورتش زد و گفت :وای سودابه . مادر چی شده ؟
-هیچی مامان . من طوریم نشده خوردم زمین پیشونیم کمی خراش برداشته ..
از عشق افشین مطمئن شد . اما باز هم می ترسید . تا چند روز از خانه خارج نشد . تا روز عروسی که سهیلا تماس گرفت که باید از صبح به خانه انها برود . سودابه هم لباسی رو که خریده بود رو برداشت و به خانه سهیلا رفت .
سهیلا و خانواده اش به گرمی از او استقبال کردند .
-خو موقع امدی داشتیم سفره رو تزئین می کردیم .
-راستی ؟ پس اگه کاری هست بگو تا انجام بدم ..
romangram.com | @romangram_com