#غرور_شیشه_ای_پارت_179
سریع لباس پوشید و نیم ساعت بعد وقتی که صدای در خانه او را شنید از خانه خارج شد و در پا گرد خود را به سودابه رساند
-سودابه تورو خدا بایست . تا برات توضیح بدم
-لازم به توضیح نیست حضور من در اون جا خودش بهترین توضیح بود
افشین دست او را گرفت .
سودابه با خشم گفت :به من دست نزن
-می خواهی باور کن می خواهی هم باور نکن . من هیچ خطایی نکردم . تو در مورد من اشتباه می کنی . کمی فکر کن من اگه می خواستم به زور متوسل بشم که زودتر از این ها و بدون کشیدن این همه سختی این کارو می کردم .خودت می دونی که هنوز عقد منی . رسما همسر منی . پس این حق رو دارم .اما من از این راه پیش نمی رم . چون هنوز این قدر پست نشدم که بخوام به این روش کارم رو پیش ببرم.
سودابه از حرفی که زده بود شرمنده شد . از افشین جدا شد و سریع دور شد .
یک هفته گذشت و کار تحقیق رو افشین به تنهایی تمام کرد و تحویل داد . در این مدت باهم حرفی نزده بودند .
وقتی به کلاس رسید به تلافی یک هفته بی توجه به دوستانش به سمت کلاس رفت .
سهیلا او را صدا کرد و گفت :سودابه .. سودابه ...
-سهیلا تویی؟ چه عجب بالاخره یادت اومد که دوستی هم به اسم سودابه داری ..
romangram.com | @romangram_com