#غرور_شیشه_ای_پارت_178
-حتما
غذا در سکوت کامل و زیر نگاه های افشین صرف شد . در تمام مدت متوجه نگاه خیره افشین شده بود . بعد از خوردن شام بازم هم چند ساعتی کار کردند . اما خواب سودابه رو کلافه کرده بود .
-سودابه اگه خسته ای برو بخواب
نه .. نه خسته نیستم
دو ساعت دیگر هم به کار ادامه دادند . لحظه ای سرش را روی مبل گذاشت تا کمی استراحت کند که چشمانش بسته شد . وبه خواب رفت . افشین او را دید که به خواب رفته . لبخندی زد و زمزمه کرد :دختره لج باز . من که میدونم تو هم از دوری من داری دیوونه میشی . ولی دیگه وصال نزدیکه .
متوجه حالت بد خوابیدن او شد و او را روی دست بلند کرد و در اتاق روی تخت خود خواباند . سودابه به قدری خسته بود که متوجه این جا به جای نشد . افشین بوسه ای گرم بر پیشانیش نشاند و رویش را با پتو پوشاند و از اتاق خارج شد
و خودش هم ساعتی کار کرد و بعد از ساعتی خواب او را هم رو بود .با صدای زنگ از خواب بیدار شد . به طرف اتاق رفت . ساعت هفت را نشان میداد . سودابه هنوز خواب بود . روی صندلی کنارش نشست .سودابه ارام بیدار شد . وقتی به اطراف خود نگاه کرد دید که روی تخت افشین به خواب رفته . از تصور این که شب را در اتاق او گذرانده با خشم از تخت پایین امد و افشین بلند شد و برای رفع اتهام از خود گفت :
-تو . .. تو دیشب خوابت برد من هم آور دمت این جا
-تو به چه حقی منو به اتاق خوابت اوردی فکر کردی با این کارت منو مجبور می کنی با تو زندگی کنم ؟
-ولی سودابه تو اشتباه می کنی . من فقط تورو روی تخت گذاشتم تا استراحت کنی
-واقعاً متاسفم افشین . از حالا کار تحقیق رو خودت تمام کن
از خانه خارج شد . افشین گفت :باید او را از اشتباه در بیارم
romangram.com | @romangram_com