#غرور_شیشه_ای_پارت_177


از این سخن او شادی تمام وجودش را فرا گرفت . ولی خود را ناراضی نشان داد و گفت :اگه بخواهی از این حرف ها بزنی من برم خانه

-معذرت میخوام . نمیدونم که چرا گاهی اوقات در برابر تو احساس ناتوانی می کنم .راست می گی بیا شروع کنیم

شروع به کار کردند . اصلا متوجه گذر زمان نبودند . تا این که صدای زنگ در انها را بخود اورد . با کمال حیرت دید که سه ساعت تمام کار می کردند . افشین به سمت در رفت و مریم خانم را با سینی غذا دید .

افشین با شرمندگی سینی رو گرفت و تشکر کرد



مریم خانم گفت :می دونستم که گرسنتون شده

-واقعاً شرمنده ام کردید . من اصلا به فکر شام نبودم

سینی رو بالا اورد و بو کشید و گفت :دلم برای دست پخت شما لک زده بود . غذاهای شما همتا نداره

مریم خانم با خوشحالی گفت :نوش جان پسرم . اگه کاری نداری من برم غذای علی اقا رو بدم

افشین دوباره از او تشکر کرد و او هم رفت .افشین با سینی غذا وارد شد و سودابه با دیدن غذا گفت :وای ؟ نمی دونید که چه قدر گرسنه ام . داشتم از حال می رفتم

-پس کار تعطیل . غذا بخوریم . نمی دونی چه قدر دلم برای غذاهای ماما نت تنگ شده بود میز رو می چینی ؟


romangram.com | @romangram_com