#غرور_شیشه_ای_پارت_176

گفت :نیشتونو ببندید . اخه زشت می شید و شوهرهاتون فراری میشن

بعد از کلاس سودابه تحقیق ها رو جمع کرد و به خانه رفت . مطالب مهم را دسته بندی کرد و بعد از چند ساعت صدای زنگ تلفن بلند شد .

مریم خانم گوشی را به سودابه داد و گفت :سلام استاد . خسته نباشید

افشین از این کلمه عصبانی شد ولی خونسرد گفت :جناب دانشجو . می خواستم اطلاع بدم که اومدم خونه اگه کاری نداری بیا این جا تا کارو تموم کنیم . به مادر بگو که امشب این جا هستی . فکر کنم که کارمون خیلی طول بکشه

-ولی من خیلی خسته ام . فکر نکنم که بتونم امشب به کار ادامه بدم . تمام روز روی تحقیق کار می کردم

-باشه تو بیا هر زمان خسته شدی می تونی استراحت کنی . منتظرم زود بیا

تلفن را قطع کرد . سودابه جریان را برای مادر گفت و به خانه افشین رفت . تمام هال پر بود از برگه . افشین به آشپزخانه رفت تا چای بیاورد .سودابه هم شروع به جمع کردن برگ ها کرد . اخرین برگ ها را از روی زمین برداشت نگاهش به درگاه آشپزخانه افتاد . دید که افشین ایستاده و به او نگاه می کند . دستپاچه شد و گفت :من .. داشتم این ها رو جمع می کردم

افشین لبخندی زد و گفت :بله متوجه شدم . فرصت نکرده بودم که جمعشون کنم

سینی چای را روی میز گذاشت و به او تعارف کرد :بیا بخور زیاد داغ نیست .

سودابه روی مبل قرار گرفت و شروع به نوشیدن چای کرد . نگاهش به نگاه خیره او افتاد . فنجان رو روی میز گذاشت

-چرا این طوری نگاه می کنی ؟ بهتر نیست کار رو شروع کنیم ؟

-سودابه . می دونستی روز به روز زیباتر می شی؟

romangram.com | @romangram_com