#غرور_شیشه_ای_پارت_175
صبح با صدای مریم خانم از خواب بیدار شد . با عجله حاضر شد و رفت . به خیابان اصلی که رسید به صدای بوق ماشینی اهمیت نداد که ناگهان ماشین با سرعت جلوی پای او نگه داشت . او از ترس جیغ کشید وبه راننده ماشین چشم دوخت وقتی افشین را دید کمی ارام شد
-معذرت میخوام . اخه هر چه بوق زدم توجه نکردی
-می بخشی . دیرم شده . فکر نمی کردم که شما باشید . ولی شما که الان باید دانشگاه باشید
به عمد رسمی صحبت می کرد .
-بیا سوار شو باهم بریم
سودابه سوار شد و گفت :نگفتید که چرا دارید دیر میرید ؟
-برای این که تو داری دیر می ری . یعنی تو هنوز متوجه نشدی من هر روز با خارج شدن تو از خونه . از خونه خارج میشم . و همزمان با تو هم بر می گردم؟
-چرا .؟ شما نباید این کارو بکنی می دونید من ..
افشین گفت :بله میدونم تو مغروری . جز خودت کسی رو نمی بینی . از من بیزاری و نمی خوای سر به تنم باشه . همه ی این ها رو می دونم ولی خانم لج باز یک نکته رو نمی دونی این که من برای به دست اوردنت همه کاری می کنم و به این راحتی ها دست از سرت برنمی دارم تا روزی که ناامید بشم و اون وقت دیگه حتی اسمی از من هم نخواهی شنید .
سودابه می دانست که ادامه این بحث به نفعش نیست . بنابراین سکوت کرد . ولی فهمید که ظرفیت افشین پر شده است .
با هم وارد کلاس شدند . لبخندی از روی رضایت بر لب های فرناز و سهیلا نشست .
romangram.com | @romangram_com