#غرور_شیشه_ای_پارت_174

مدل خانه او مانند خانه خودشان بود . اما منزل افشین وسایل آنچنانی نداشت . یک دست مبل راحتی و چند تکه وسایل ضروری . سودابه با تعارف او نشست .

افشین به آشپزخانه رفت و بعد از دقایقی با سینی شربت بازگشت

-می بینم که زیاد با خودت وسیله نیاوردی؟

-اره درسته اخه فرار نیست که تا اخر این جا بمونم . وقتی به هدفی که در پیش دارم رسیدم از این جا میرم . شاید هم برام خاطره ساخت و خریدمش .

-ولی من فکر نمی کنم که به هدفتون برسید

-می رسم یعنی سعی کردم که اخرین تلاشم رو هم بکنم و به دلم افتاده که موفقیت آمیزه حالا بهتره به کارمون برسیم

سودابه با شنیدن کلمه اخرین تلاش کمی ناراحت شد و دانست که افشین می خواست به او بفهماند که این بار اگه امدی که هیچ اگر نه دیگه تلاشی نمی کنم . با ادامه کار موافقت کرد و بعد از اطلاع دادن به مریم خانم مشغول به کار شدند

با تلاش بی وقفه انها کار تحقیق رو به پایان بود .

-سودابه فردا اخرین روز مهلت بچه هاست . وقتی به دانشگاه رفتی قبل از کلاس تحقیق ها رو جمع کن

-باشه اگه کاری نداری من برم خانه

افشین نگاه استفهام امیزی که هزاران معنا داشت به او انداخت و گفت :کار ... ؟ نه شب به خیر

سودابه معنای کلام او را درک کرد ولی به روی خودش نیاورد . از او خداحافظی کرد و رفت

romangram.com | @romangram_com