#غرور_شیشه_ای_پارت_168
افشین بازوی او را فشرد و گفت :تازه جای جا لبش مونده یک سورپرایز حسابی برات دارم . باید خودت ببینی . چهار ماه آزادت گذاشتم تا با اون موضوع کنار بیای و بتونی کمی فراموش کنی ولی از حالا هر لحظه و همه جا با تو خواهم بود
-بله در دانشگاه شاید . ولی در خانه از شر تو در امانم و چشمم به اون قیافه ات نم یافته از این بابت خوشحالم .
افشین سودابه را رها کرد و در حالی که از کلاس خارج می شد گفت :زیاد هم مطمئن نباش
دو هفته دیگر گذشت و سودابه هنوز متوجه منظور افشین نشده بود . ان روز بعد کلاس به سمت خانه می رفت که صدای بوق ماشین افشین توجه او را جلب کرد برگشت و افشین را دید اما اهمیتی نداد .
-سودابه جان . ناز نکن .سوار شو میخوام برسونمت . می خوام باهات حرف بزنم
-من با تو حرفی ندارم
با این کلام افشین دیگر اصراری نکرد . و از او دور شد . سودابه هم به خانه رفت . از پله ها بالا رفت و می خواست کلید را در قفل در چرخاند که با شنیدن صدای او دستانش شل شد .
-ببخشید خانم شما راحت رسیدید ؟
در جا میخکوب شد . با ترس برگشت . با دیدن او در میانه در خانه روبرویی کلاسور ش از دستش رها شد . روی زمین افتاد .
افشین خندید و گفت :خانم امیری . من همسایه ای جدید تون هستم . از آشنایی با شما خوش بختم.
سودابه حرکتی نمی کرد و همان طور با حیرت به او نگاه می کرد . افشین که متوجه شد که به او شوک وارد کرده بنابراین به او نزدیک شد و شانه های او را گرفت و تکانی داد و با ناراحتی گفت :سودابه جان حالت خوبه ؟ ببخش فکر نمی کردم این طور شوکه بشی
سودابه از ان حالت بیرون امد و شانه هایش را از او دور کرد و کلاسور ش را از روی زمین برداشت و گفت :من حالم خوبه . ولی تو مثل اینکه قصد جون منو کردی . اون از تو دانشگاه و حالا هم از این جا اخه من از دست تو چه کار کنم ؟
romangram.com | @romangram_com