#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_99
شب خواستگاري رسيد. خونه ي ما غوغا شده بود. هر کسي دنبال رسيدن به خودش و سر و وضعش بود، از همه ساده تر مامان بود که زودتر از بقيه هم آماده شده بود. نگار خبر نداشت که قراره بريم خواستگاريِ هستي. مامان گفته بود اگه همه چي خوب پيش بره، يهو براي بله برون بهش ميگه تا بياد تهران.
نريمان حسابي به خودش رسيده بود، خيلي خوشگل شده بود. از ده فرسخيش هم که رد مي شدي، بوي ادکلن گرم و شيرينش، دماغت رو نوازش مي کرد. با اين که از ادکلن هايي که بوشون شيرين باشه، بدم مي اومد؛ اما اين، خوشبو بود و دوستش داشتم. رسمي لباس پوشيده بود. مگه اين که اين مراسم ها تيپش رو درست کنن! يه کت خاکستري پوشيده بود. کراوات نازک و بلندي هم به همون رنگ، روي پيراهن سفيدش بسته بود. شش تيغه کرده بود. صورتش از تميزي، نور بالا مي زد! از اين که اين همه به خودش رسيده بود و دخترکُش شده بود، زورم گرفت و گفتم:
ــ به به! آقا نريمان چه کرده! تو مي ميري براي ما هم اين طوري تيپ بزني؟ مي خواي حسابي هستي رو خلع سلاح کني؛ آره؟ با ادکلن هم که حسابي دوش گرفتي. اُه! بابا، خوش تيپي.
نريمان به شوخي گوشم رو گرفت و گفت:
ــ خواهر کوچيکِ فضول هم نوبره ها! برو خدا رو شکر کن که يه الاغي پيدا شده، مي خواد اون دوست ترشيده ات رو بگيره.
با شيطنت گفتم:
ــ اِ؟! آقا نريمان اين حرف ها به گوش هستي مي رسه ها! اون وقت مي خوام ببينم باز هم اين قدر زبون درازي مي کني و بهش ميگي ترشيده؟!
نريمان فشاري به گوشم داد، که باعث شد يه "آي" بگم.
بعد گفت:
ــ برو فسقلي، برو تا گوش هات رو نچيدم آنتن!
گوشم رو ول کرد، براش زبون درازي کردم و از دستش در رفتم. لباس هاي مرتبي پوشيدم و آرايش خيلي ملايمي کردم. دوست نداشتم امشب زشت باشم، اما از آرايش زياد هم خوشم نمي اومد.
دلم براي هستي تنگ شده بود. طفلک از صبح سي بار زنگ زده بود، که کمکش کنم چي بپوشه. خيلي استرس داشت. مي ترسيد يه جوري به هم بخوره. من هم کلي باهاش حرف مي زدم که نگران نباشه و همه چيز حل مي شه؛ حتي سر به سرش مي ذاشتم و بهش مي گفتم اين کارها مال کساييه که پسنديده نشدن، تو که قبولي!
بالاخره بعد از دو ساعت نوشين خانوم حاضر شد. بيچاره حميد چه جوري اين رو بايد تحمل مي کرد؟! بس که ناز و ادا داشت! همه خيلي مرتب و شيک، به خونه ي آقاي پرور رفتيم. خاله اين ها نبودن. قرار بود هر وقت قطعي شد، براي بله برون اون ها هم باهامون بيان. جاي خاليِ بابا به وضوح حس مي شد. چقدر دوست داشت عروسيِ نريمان و من رو ببينه!
طفلک بابام! جلوي بغضم رو گرفتم. نريمان دکمه ي آيفون رو فشار داد.
صداي جدي و ملايم ماني، که دعوتمون مي کرد بريم داخل، بهم انرژي داد. ماني بر خلاف برديا، وقتي حرف مي زد، بهم نيرو مي داد؛ اما برديا هر چي انرژي داشتم، رو ازم مي گرفت و خلع سلاحم مي کرد.
به داخل رفتيم. مراسم، فرماليته و رسمي بود؛ مثل همه ي مراسم هاي تشريفاتيِ خواستگاري!
اين قدر بدم مي اومد از اين مراسم هايي که بايد مثل عصا قورت داده ها مي نشستم و بقيه رو نگاه مي کردم. اصلا از حرف هاي غير متعارف و بي مزه ي آلودگيِ تهران و گرونيِ ميوه و گوشت و مرغ، خوشم نمي اومد. چرا راحت نمي رفتن سر اصل مطلب؟ اي بابا! کاش نمي اومدم. حداقل هستي هم نمياد يه کم باهاش حرف بزنم، حوصله ام سر نره. اون هم مثل تشريفات مسخره، بايد تا موقع صدا کردنش، قايم مي شد. ايــــــش!
خيلي دوست داشتم بدونم بالاخره چي پوشيده. تا جمع مشغول گفتن حرفاي کليشه ايِ اين که خوشحاليم ايشاا... قراره با خونواده ي شما وصلت کنيم و از اين حرف ها بودن، من هم به تيپ و قيافه ي ماني زل زدم و همه اش رو زير ذره بين بردم. موهاش رو با ژل و تافت، بالا زده بود؛ عينک خوش فرمش رو به چشم هاش زده بود؛ چشم هاي يشمي رنگش، دل هر دختري رو مي برد. اگه برديا تو قلبم نبود، قطعا عاشق اين پسرِ خوشگل و ناز آقاي پرور مي شدم! اما مشکل اين جا بود که بردياي سرد و بي روح، حسابي قلبم رو برده بود! کت اسپورت طوسي رنگي، با پيراهن خاکستري خيلي بهش مي اومد. رنگ کتش من رو ياد چشم هاي برديا انداخت. آخ که چقدر دلم هواش رو کرده بود!
بالاخره رضايت دادن و هستي خانوم تشريف آورد. ماه شده بود! ماه که چه عرض کنم؛ کمي بيشتر از ماه!
بي شرف خيلي خوشگل، رنگ لباس و آرايش و روسريش رو با رنگ چشم هاش ست کرده بود.
باورم نمي شد که هستي اين قدر ناز باشه. هميشه به خوشگليش افتخار مي کردم و چون دوست صميميم اين قدر خوشگل بود، کلي پُز مي دادم؛ مخصوصا به مهتاب؛ تا چشم هاش چهار تا بشه؛ اما امشب خداييش خودم هم شوکه شده بودم!
يه سيني شربت پرتقال دستش بود. با متانت و وقاري که ازش بعيد بود و معلوم بود خودش رو کشته تا اين طوري مثل آدم راه بره، نزديکمون شد و سلام آهسته اي کرد. از هستي اين جور کارها خيلي بعيد بود، معلومه حسابي داره آدم مي شه ها! هستي هميشه ضربدري راه مي رفت و چقدر من سوژه اش مي کردم؛ اما حالا...
مامان از خوشگليِ هستي چشم هاش هشت تا شده بود! لبخندي زد و گفت:
ــ سلام عروسِ خوشگلم.
اَي! بدم مي اومد از اين حسرت به دل حرف زدن هاي مامان!
هستي گونه هاش سرخ شد.
قربونِ دخترکم بشم که خجالت کشيد! آخي!
به همه شربت تعارف کرد. به نريمان که نزديک شد، دست هاش به وضوح مي لرزيد. عجب فيلمي بودن اين ها! حالا هرکي ندونه، فکر مي کنه هستي از اون دخترهاي آفتاب مهتاب نديده است؛ نريمان هم که...!
ا... اکبر! نريمان حتي به خودش زحمت نداد سرش رو بالا بگيره و جمال زيباي هستي رو ببينه. من همه اش مي ترسيدم به جاي ليوان شربت، کلِ سيني رو از هستي بگيره و بگه نه، شما بفرماييد من تعارف مي کنم. خسته مي شد آخه!
آخ که چقدر به تصوراتم خنديدم. هستي شربت ها رو تعارف کرد و کنار ماني نشست. به من نگاه کرد، هر چند دوست داشتم اذيتش کنم و براش خط و نشون بکشم، اما ديدم به اندازه ي کافي استرس داره. دلم نيومد و يه لبخند آرامش دهنده بهش زدم. اون هم همين کار رو کرد.
نيما بدون مقدمه چيني و رفتن به حاشيه، گفت:
ــ واا... آقاي پرور، خدمت رسيديم همون طور که م*س*تحضريد، هستي خانوم رو براي نريمان خواستگاري کنيم. البته اگه شما نريمان رو لايق اين افتخار بدونين!
اوه! چه لفظ قلم حرف مي زد اين نيما! بدم مي اومد از اين حرف هاي پِر شاخ و برگ. ياد زبان فارسيِ سال سوم افتادم که نوشته بود از گفتن حرف هاي فخر فروشانه براي صميميت بيشتر خودداري کنيد. خنده ام گرفته بود.
همه يه جور خاصي بودن، هيچ کس خود واقعيش نبود. من هم که ساکت يه جا نشسته بودم و نگاهشون مي کردم.
romangram.com | @romangraam