#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_98

ــ شما احيانا حرفي، نصيحتي، ابراز همدردي، چيزي ندارين؟

ــ خودت هم عاقلي، هم بالغ. من چي بگم؟

ــ اگه به عمرت، يه بار عاقلانه حرف زده باشي، همين حرفته!

ــ ناراحتي؟

ــ از چي؟

ــ از اين که يلدا اون حرف ها رو زد؟

ــ آدم وقتي از يه اسارت رها مي شه؛ به نظرت ناراحت مي شه؟

جوابم رو گرفته بودم. خيلي خوشحال بودم. نريمان بوقي زد، يعني بيا ديگه، منتظريم!

برديا به ماشين اشاره کرد و گفت:

ــ نمي خواي تشريف ببري فضول خانوم؟

با اين که طعنه زده بود، اما اين قدر ذوق زده بودم، که يه خداحافظيِ بلند بالا ازش کردم و سوار ماشين نريمان شدم.

ماشين حرکت کرد. يه لحظه هم، چشم هاي طوسيش از نظرم محو نمي شد.

نوشين گفت:

ــ کار يلدا خيلي زشت بود.

نريمان گفت:

ــ بهتر بابا! خيالِ برديا رو هم راحت کرد. بيچاره از دستش خواب و خوراک نداشت.

نوشين گفت:

ــ وا! مگه يلدا رو دوست نداشت؟ پس چرا هميشه سکوت کرد؟ من فکر مي کردم دوستش داره!

مامان گفت:

ــ برديا پسر با شعوريه! هميشه دوست داشت خودش رو موافق نشون بده، تا يلدا سرخورده نشه. مي خواست خود يلدا مخالفتش رو اعلام کنه، تا همه فکر کنن اون بوده که برديا رو نخواسته!

برديا باز هم حسابي خودش رو تو دل همه جا کرده بود. هر چقدر بيشتر مي شناختمش، بيشتر عاشقش مي شدم.

فصل دهم

ــ از اولش يه بار ديگه تعريف کن ببينم، چي شده؟

ــ اي بابا! هستي من خبر داغ داغ برات آوردم، حالا تو ميگي از اولش رو بگم؟ دو ساعته دارم زر مي زنم!

ــ آخه چي شد که يهو مامانت رضايت داد بياين خواستگاريم؟

ــ مامان من از اولش هم راضي بود. فقط خورد به مراسم بابا و نشد پيش قدم بشه، حالا بده که فردا شب مي خوايم بيايم خواستگاري و تموم شه؟

هستي با ذوق گفت:

ــ اتفاقا خيلي هم ذوق زده شدم؛ اما آخه انتظارش رو نداشتم. نريمان حرف رو پيش کشيد؟

با بدجنسي خنديدم و گفت:

ــ نريمان گردنش رو کج کرد، گفت: "ماماني مي ريم برام خواستگاري؟" مامانم گفت: "خواستگاريِ کي پسرم؟" اون هم گفت: "خيلي دوستش دارم، دختر نازيه. اسمش هم... دنياست؟ نه گيتيه! اي بابا؛ هستيه ديگه!"

خنديدم. هستي با حرص نيشگوني از بازوم گرفت و گفت:

ــ بي شــــــــــــعور!

براي خودم هم عجيب بود که به اين سرعت قرار بود بريم خواستگاريِ هستي! اما معلوم بود که نريمان حسابي کلافه شده که دلش رو زده بود به دريا و به مامان گفته بود هستي رو مي خواد.

به نظر خودم هم اين تغيير و اين شادي تو زندگيمون، لازم بود. کم کم داشتم افسردگي مي گرفتم.

يه هفته از اون شبي که يلدا نامزديش رو با برديا به هم زده بود گذشته بود! هيچ خبري ازش نداشتم. دلم براش تنگ شده بود اما غرورم اجازه نمي داد ازش خبري بگيرم.

romangram.com | @romangraam