#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_97
يلدا با حرص رو به برديا گفت:
ــ فکر نکن خيلي تحفه اي که آويزونت مي شم.
برديا خيلي سرد گفت:
ــ فعلا که داري خودت رو به من آويزون مي کني.
يلدا گُر گرفت. همه از صداي داد و بيدادش ترسيدن و توجه شون به اون دو تا جلب شد.
ــ کور خوندي آقاي عاشق پيشه! من صد تا مثل تو رو محل سگ هم نمي ذارم. اون قدر قربون صدقه ام ميرن تا يه بار، فقط يه بار بهشون بگم عزيزم، اما من مثل سگشون مي کنم!
دايي پدرام گفت:
ــ يلدا مؤدب باش! اين چه طرز حرف زدنه؟!
برديا گفت:
ــ نه دايي جان، اجازه بدين حرف هاش رو بزنه! بذارين نشون بده که اون قدر هم که نشون ميده، عاشق و شيفته نيست و همه ي اين ها فيلمشه!
يلدا داد زد:
ــ آره؛ حق با توئه! همه اش فيلم بود؛ همه اش دروغ بود تا برم ايتاليا؛ وگرنه نه تنها ازت خوشم نمياد، حالم هم از پسرهايي که فکر مي کنن از دماغ فيل افتادن و هي راه به راه، از دخترها فاصله مي گيرن، به هم مي خوره! تو لايق من نبودي و نيستي آقاي برديا خان! اين رو تو مخت فرو کن که من نخواستمت. بريم بابا.
يلدا با خشم، سوار ماشينِ دايي شد. داييِ بيچاره حرفي نزد و با شرمندگي سوار ماشينش شد و گازش رو گرفت و رفت. بهار با حرص گفت:
ــ دختره ي بي شعور! به درک که برديا رو نمي خواد. تحفه! انگار همه خواستگارهاش براش صف کشيدن. داداشِ من دست رو هر دختري بذاره، جواب منفي نمي شنوه!
بنفشه گفت:
ــ بهتر که خودش تمومش کرد. دايي پدرام هم مي دونست همه ي کارهاي يلدا بازيشه تا بره ايتاليا!
مامان رو به برديا با لحن دلسوزانه اي گفت:
ــ حتماً قسمت نبوده! هم براي برديا دختر، هم براي يلدا پسر زياده!
بهار گفت:
ــ من که ديگه دلم نمي خواد حتي يه بار ديگه هم اون دختره ي چشم سفيد رو ببينم.
نوشين گفت:
ــ بهار خودت رو عصبي نکن. فکر نکنم روش بشه ديگه پاش رو بذاره اين جا!
برديا ساکت بود. تو فکر رفته بود و حرفي نمي زد، من هم که داشتم با دُمم گردو مي شکستم! بالاخره شر يلدا هم کم شده بود. آخيش! از طرفي هم دلم براي برديا مي سوخت. در مقابل توهين ها و حرف هاي يلدا، کلمه اي حرف نزده بود!
همين آرامشش برام عجيب بود. اگه من جاي يلدا بودم... اوه، اوه! کلي بارم مي کرد!
خاله پري در حالي که اشک تو چشم هاش جمع شده بود، گفت:
ــ ديگه حرفش رو نزنين! تموم شد ديگه.
خاله پري از مامان عذرخواهي کرد و به اتاقش رفت. نريمان دستي به شانه ي برديا زد و گفت:
ــ خدا خيلي دوستت داره که زود راحت شدي!
برديا لبخند محوي زد. مامان و نوشين و نريمان سوار ماشين شدن. من هم که فضول، وايسادم ببينم چه خبره!
بنفشه گفت:
ــ برديا حرص نخوريا؛ يلدا لياقتت رو نداشت!
برديا گفت:
ــ تا وقتي خودش رو عاشق نشون مي داد، مي گفتين بهترين گزينه برات اونه، و اِله و بِله؛ حالا که حرف دلش رو زد، ميگين لياقتم رو نداشته؟ اگه الآن زنم بود هم همين حرف ها رو مي زدين؟
بنفشه حرفي نزد. بهار هم، ناراحت به اتاقش رفت. برديا نگاهم کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam