#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_96
بوي قورمه سبزي که کل خونه رو پُر کرده بود، اشتهام رو خيلي تحريک کرده بود. مجله اي دستم گرفتم، صداي بحث خاله پري و دايي، شاخک هاي تيزم رو سيخ کرد!
خاله گفت:
ــ خان داداش! بهتر نيست موضوعِ خواستگاريِ برديا از يلدا رو پيش بکشيم، و به پروانه هم بگيم؟
ــ نه پري جان! عجله نکن. پروانه الآن عزاداره شوهرشه! درست نيست فعلا يه مدت اين بحث رو پيش بکشيم!
ــ خان داداش مي ترسم. برديا طاقت نداره! بچه ام خيلي خاطر يلدا رو مي خواد. ديگه صبرش تموم شده. چهلم حسن آقا هم که تموم شده، ديگه چرا صبر کنيم؟
ــ فکر نکنم برديا اون قدرهام که تو ميگي، يلدا رو دوست داشته باشه و عاشقش باشه ها پري! پري اين قدر از کاه، کوه نساز. هنوز نه به باره، نه به داره!
از خاله پري لجم گرفته بود. آخه مگه يلدا چي داشت که اين قدر براي اين که عروسش بشه، عجله داشت؟
يلدا که اون قدرها هم آشِ دهن سوزي نبود که براي برديا لقمه گرفته بودش. دايي پدرام معلوم بود که از اين وصلت راضي نيست و هي داره عقب مي اندازه تا يکي منصرف بشه، اما من ايمان داشتم که خاله پري عمرا ول نمي کرد. برديا ديگه طاقت دوري از يلدا رو نداره؟ هه هه؛ چه مسخره!
حتي اسم خواستگاريِ برديا از يلدا هم تنم رو مي لرزوند، واي به حال اين که جدي هم مي شد.
بنفشه کنارم نشست.
ــ نيلو چرا بُق کردي؟ چي شده؟
به زور لبخندي زدم و گفتم:
ــ نه، خوبم!
ــ معلومه که چقدر خوبي! نميگي چي شده؟
ــ خاله پري داشت به دايي مي گفت که زودتر مراسم خواستگاري برديا و اين جور چيزها رو راه بندازن.
بنفشه تو فکر رفت و گفت:
ــ پس داره کم کم جدي مي شه؟! فکر مي کردم مامان بي خيالش شده!
ــ خاله از دايي پدرام مشتاق تره!
ــ از بچگي به يلدا به چشم عروسش نگاه مي کرد.
ناراحت شدم. حالا چي مي شد به من به چشم عروسش نگاه مي کرد؟
ــ بنفشه، اگه قرار خواستگاري گذاشته بشه، ديگه برديا هم نمي تونه مخالفت کنه!
بنفشه بهم نگاه کرد. اين قدر اين حرفم رو با ناراحتي و بغض گفتم که با تعجب نگاهم مي کرد. الآن حتما تو ذهنش ميگه خب به تو چه؟ تو چي کاره اي؟ يکي ديگه داره دوماد مي شه، تو چرا جوش مي زني؟
اما بنفشه حرفي در اين مورد نزد و گفت:
ــ امشب بايد با برديا جدي حرف بزنم. بايد بگم مامان چه خوابي براش ديده. بايد به خودش بياد! بايد بفهمه بايد با جديت جواب منفيش رو بده!
آهي کشيدم. در همين لحظه برديا از پله ها خرامان خرامان پايين اومد، مثل بچه آهو شده بود!
مشخص بود که اصلا نخوابيده. يلدا به برديا خيره شد و با تعجب گفت:
ــ وا! تو خونه بودي؟
برديا خيلي سرد گفت:
ــ مگه قرار بود نباشم؟
يلدا با اخم، نگاهم کرد و گفت:
ــ تو که گفتي رفته قدم بزنه؟
عجب سوتي اي داده بودم. داشتم تو ذهنم دنبال جوابي براي يلدا که داشت مثل آناستازيا، خواهر ناتني سيندرلا نگاهم مي کرد، مي گشتم که برديا گفت:
ــ خواستم برم بيرون، اما ديدم سردرد دارم. رفتم يه کم خوابيدم!
از اين که برديا به دادم رسيده بود، خيلي خوشحال شدم و يه لبخند قدرداني بهش زدم. به لبخندم اعتنايي نکرد و جايي نشست. يلدا عصبي شده بود. معلوم بود باور نکرده که من راست گفته باشم. بيشتر از حمايتِ برديا داشت آتيش مي گرفت. تا آخر شب مثل سگ شده بود و اصلا حرف نمي زد. آي حال مي کردم من! اين قدر به برديا خدمت کردم و خودم رو جلوش لوس کردم که حس کردم الآنِ که يلدا آتش بگيره و گدازه پرت کنه!
بالاخره موقع رفتن شد.
romangram.com | @romangraam