#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_95


فکري کردم و با شيطنت گفتم:

ــ البته مي خواستم هستي رو به عنوان منشي بهت معرفي کنم! مطمئنم از بس خوشگله زود عاشقش مي شي!

مرض داشتم ديگه؛ چي کار کنم؟! لبخند از لب هاش محو شد و خيلي زود جاش رو به يه اخم گنده وسط ابروهاش داد!

ــ نشنيدي انگار! گفتم که منشي دارم!

لبخندي زدم و گفتم:

ــ ديگه همه رو راه ميدي، نه؟

از سؤال بي ربطم شوکه شد و گفت:

ــ کجا؟

ــ اتاقت ديگه!

منظورم رو گرفت و گفت:

ــ نه!

ــ اِ! پس چرا من رو راه دادي؟

ــ چون تو با همه فرق داري.

چشم هام شده بود اندازه ي دو تا بشقاب! ذوق کردم. اگه باز هم ادامه مي داد، از هوش مي رفتم و مي موندم رو دستش. با ذوق کودکانه اي گفتم:

ــ جدي ميگي اين رو؟

برديا با بدجنسي نگاهم کرد و گفت:

ــ آره خب، تو از بس لوس و نازک نارنجي و يه کم فضولي! ترجيح دادم به فضولي هات دامن نزنم و بذارم راحت اين جا رفت و آمد کني، تا بيشتر از اين رو اعصابم راه نري!

يه پوزخند هم چاشنيِ حرف هاش کرد. داشتم آتيش مي گرفتم. پسره ي بي شـــــــعور! من رو بگو که به چي فکر مي کردم!

خنده و اون ذوق و شوق کلا از چهره ام پاک شد، اما برديا اصلا به روي خودش نياورد که اين حرف رو زده.

بعد از چند دقيقه لب تاپش رو بست و رفت بي توجه به من رو تخت خوابش دراز کشيد.

ــ حرفِ ديگه اي مونده؟

ــ نه!

ــ پس به سلامت!

برديا رو تختش دراز کشيد و پتوي مسافرتي زرد رنگي رو تا زير چونه اش کشيد و دستش رو به حالت قائم رو پيشونيش گذاشت. حرصم گرفته بود، حق نداشت اين قدر حالم رو بگيره!

برديا چشم هاش رو بست. حالا راحت مي تونستم نگاهش کنم، بدون اين که مسخره ام کنه، يا اون پوزخند مسخره گوشه ي لبش باشه! دستم رو زير چانه ام گذاشتم و محو تماشاش شدم. برديا که سنگينيِ نگاهم رو حس کرده بود، چشم هاش رو باز کرد و وقتي ديد زل زدم تو چشم هاش، با اخم گفت:

ــ تو هنوز نرفتي؟ چيه زل زدي به من؟ شاخ دارم؟ خبر ندارم!

فوري نگاهم رو ازش گرفتم. دستپاچه شده بودم، با حالت قهر از اتاقش بيرون اومدم و در رو محکم بستم.

به پايين رفتم. هميشه برديا اين طوري بود، وقتي تو اوج شادي بودي، مي زد تو برجکت! من از اين کارش بيزار بودم!

يلدا کنارم اومد و گفت:

ــ برديا رو نديدي؟

ــ چرا. رفت بيرون قدم بزنه!

ــ وا! کجا؟

ــ من چه بدونم! مگه من وکيل و وصيِ اونم؟

بي خيال به سمت مبلي رفتم و روش نشستم. آخ حال کرده بودم، حال يلدا رو گرفته بودم! اصلا از دروغي که بهش گفته بودم، ناراحت نبودم. خيلي هم حال کردم!


romangram.com | @romangraam