#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_94
ــ در رو باز مي کني يا نه؟
بعد از چند ثانيه در اتاق باز شد. برديا رفت روي صندليِ رو به روي لب تاپش نشست. داخل شدم. باز هم در محکم بسته شد! لعنت بهت!
برديا با شيطنت نگاهم کرد و گفت:
ــ با من تنهايي نمي ترسي؟ در هم که بسته شد!
از نظر من که فقط ظاهر برديا اين بود که ژن هاش ايکس ايگرگه! اصلا غريزه توش تعطيل بود. فکر کنم اشتباهي، يکي بهش يه ايگرگ داده بود، وگرنه بايد دختر مي شد. اما اگه اين ها رو بهش مي گفتم، مثل هوا ابري مي شد. بي خيالش شدم و مثل دخترهاي متين، آروم گفتم:
ــ تو ترسناک نيستي.
ــ اِ؟! خيال مي کردم تو ذهنت، من رو هيولاي دو سر تصور کردي!
کنار برديا نشستم.
ــ چي کار مي کني؟
برديا همون طور که به صفحه ي لپ تاپش خيره بود، گفت:
ــ کارهاي شرکت مونده؛ دارم تمومش مي کنم!
ــ از کارِت راضي هستي؟
ــ مصاحبه مي کني؟ آره راضي ام!
ــ دنبال يه شغل خوب مي گردم!
برديا زل زد تو چشم هام و گفت:
ــ چه شغلي؟
ــ مهم نيست چه شغلي، فقط مي خوام از بي کاري خلاص بشم.
ــ مگه دانشگاه نميري؟
ــ چرا خب؛ اما بقيه ي روزها سرم خلوته! حوصله ام تو خونه سر ميره!
ــ البته راست ميگي. با رشته ي تو و اون هوش فندقيت، بايد هم از حالا دنبال کار بگردي!
ــ نمکدون! چشم مي خوريا!
برديا ريز خنديد و دوباره به صفحه ي مانيتور خيره شد.
ــ برديا؟
ــ هــــــوم؟
ــ تو منشي داري؟
ــ چطور؟
ــ همين طوري!
ــ بله دارم. يه دختر ناز و خوشگل و خانوم!
چشم هام گرد شد. شايد عاشق منشيش شده و بروز نميده!
برديا نگاهم کرد تا بفهمه چه واکنشي نشون ميدم. از ديدن چهره ام خنديد و گفت:
ــ تو چرا اين قدر حساس شدي نيلو؟ نترس، يه خانومه سي ساله است، دو تا هم بچه داره.
از اين که ذهنم رو خونده بود، ناراحت شدم. اخم کردم و گفتم:
ــ خيلي لوسي!
ــ مي دونم!
لبخند محوي رو لب هاش معلوم بود، انگار از اين که بهش حساسم خوشحال شده بود. دلم نمي خواست فکر کنه خيلي آويزونشم و مي خوام خودم رو مثل يلدا بهش قالب کنم!
romangram.com | @romangraam