#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_100
آقاي پرور لبخندي زد و گفت:
ــ اختيار دارين آقا نيما. نريمان مثل مانيِ خودمه، هيچ فرقي برام ندارن. تا ايشاا... ببينيم خدا چي مي خواد.
نوشين گفت:
ــ اگه اجازه بدين، چند کلمه اي با هم حرف بزنن.
ديگه واقعا نتونستم جلوي خنده ام رو بگيرم. آروم و مخفيانه خنديدم. اين ها نيازي به حرف زدن نداشتن. چرا فکر مي کردن اين ها، مثل عروس و داماد حرف نزدن و فقط قصه ي خاله بازي هاشون رو براي هم تعريف کردن؟!
البته خنده ام از ديد نگاه هاي سرزنش بار نوشين، مخفي نمونده بود. چهره ي عصبي و سگش رو که ديدم، رنگم پريد. خنده ام رو قورت دادم و خودم رو زدم به اون راه!
هستي بلند شد. نريمان هم که از خدا خواسته، مثل فنري که در رفته باشه، از جا پريد. هستي مثل طاووس، خرامان خرامان به سمت اتاقش رفت. نريمان مثل لک لک، پشت سرش راه افتاد و رفتن.
آقاي پرور تازه نطقش باز شده بود.
ــ بعد از مرگ همسرم، من تموم حواسم به هستي بود. ماني هم خيلي کمکم کرد. هر چند اختلاف سنيِ چنداني با هستي نداره، اما نذاشتيم هم اون، هم هما، هيچ کدومشون احساس کمبود کنن. اميدوارم اين وصلت جور بشه و خوشبختيِ دخترم رو ببينم.
مامان که تا اون لحظه حرفي نزده بود، گفت:
ــ بله، متوجهم آقاي پرور، خوب مي دونم چقدر براي بچه هاتون زحمت کشيدين. اميدوارم نريمان لياقت دختر مثل دسته گلتون رو داشته باشه!
ژينوس کنارم نشسته بود. بهش گفتم:
ــ هما کو؟
ــ مگه نشنيدي؟ ماني گفت رفته شهرستان، خونه ي مامان بزرگش!
اين قدر غرق مسخره کردنِ اين مراسم و حرکات بقيه بودم، که اين حرف ماني رو نشنيده بودم.
ــ راستي نيلو؟
چشم هاي ژينوس از ذوق برق مي زد. گفتم:
ــ هـــــوم؟
ــ هستي خيلي نازه. خوش به حالِ نريمان.
لبخندي زدم. پس دل همه رو برده بود!
نگاهم با نگاه ماني يکي شده بود. تو چشم هاش يه خوشحالي و حس خوبي رو حس مي کردم. براش احترام زيادي قائل بودم. خداييش پسر خيلي آقايي بود.
* * *
نريمان دور خودش چرخ مي خورد و هي دم به دقيقه مي گفت:
ــ حاضر نشدين؟ مامان دير مي شه ها.
نمي دونم، مامان اين رو هفت ماهه دنيا آورده بود؟! ديوونمون کرده بود.
داد زدم:
ــ اي بابا! تو خيلي عجله داري، خب تنهايي برو. بعد آقاي پرور هم ميگه عجب دوماد با عرضه اي دارم، که بدون خونواده اش اومده بله برون!
نريمان با حرص ناخنش رو جويد و هيچي نگفت. اين جور موقع ها ساکت مي شد، اما بعدش حسابي تلافي مي کرد. من هم که شــــديد دختر سوء استفاده گري بودم!
بالاخره بعد از پنج جلسه خواستگاري که بيچاره نريمان رو ورشکسته کرده بودن، از بس گل و شيريني خريده بود؛ هستي خانوم بله رو داده بود و حالا هم امشب، قرار بود بله برون باشه! من نمي دونم اين هستي که از اولش جوابش مثبت بود و اون بلاها رو سر اين که فکر کرده بود نريمان بهش نامردي کرده، درآورده بود؛ چرا دست دست کرده بود و اين قدر دير جواب بله اش رو داده بود؟! گاهي تو کارهاي هستي مي موندم.
امشب خونواده ي خاله هم با ما مي اومدن خونه ي آقاي پرور. از دوباره ديدنِ برديا، يه شور و شوق خاصي داشتم و حسابي به خودم رسيده بودم. البته آرايشم همون جور ملايم بود، اما لباس خوشگل آبي رنگي پوشيده بودم.
مامان با ديدنِ نريمان، براش اسفند دود کرد و کلي قربون صدقه اش رفت.
حرصم گرفت و گفتم:
ــ مامان اين قدر هندونه زير ب*غ*لش نذارين، حالا فکر مي کنه چه تحفه اي شده! ايـــــش!
اشک تو چشم هاي مامان حلقه بست. لب هاش رو محکم به هم فشار مي داد، تا بغضش نشکنه! همه مي دونستيم که ياد بابا افتاده، و جاي خاليش رو حس کرده. يه لحظه فضاي خونه رو يه غم عجيبي فرا گرفت.
صداي آيفون، همه رو از اون خلسه اي که در اون فرو رفته بوديم، بيرون آورد. خاله اين ها بودن.
romangram.com | @romangraam