#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_101


همه به خونه ي آقاي پرور رفتيم.

برديا خوشگل شده بود. رسمي لباس نپوشيده بود. يه تي شرت بنفش جيغ پوشيده بود و زياد هم خوشحال به نظر نمي رسيد. دورترين مبل رو انتخاب کرده بود و روش نشسته بود. حواسش به اطراف نبود، به ظرف شيرينيِ روي ميز زل زده بود، اما معلوم بود غرقِ فکره!

ماني نزديکم نشسته بود و باهام حرف مي زد. من هم لبخند مي زدم! ماني پسر مرموزي نبود. راحت مي شد فهميد تو دلش چي مي گذره و چقدر مهربونه!

بالاخره حلقه هايي که آماده شده بود، تو انگشت دست چپ هستي و نريمان رد و بدل شد.

خوشحالي رو تو چهره ي دوست داشتنيِ هستي به وضوح مي ديدم. بهار خيلي شيطوني مي کرد. مرتب به همه دستور مي داد دست بزنن و خودش هم سوت مي زد!

ظرف شيريني رو برداشتم و به برديا نزديک شدم.

ــ بفرماييد آقا؛ دهنتون رو شيرين کنين.

برديا اخم کرد و گفت:

ــ دهن ما اين جوري شيرين نمي شه!

نه خير، شده بود مثل سگ؛ پاچه مي گرفت.

کنارش نشستم و ظرف شيريني رو روي ميز گذاشتم. هيچ کس حواسش به ما نبود، سرگرمِ تعريف هاي بامزه و شوخي هاي بهار بودن و بلند مي خنديدن.

ــ بهتره فکر هستي رو از سرت بيرون کني، اون ديگه شوهر داره!

برديا با چشم هايي گرد شده از تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

ــ نيلوفر تو رو خدا قبل از اين که حرفي رو به زبونت بياري، قبلش يه كم؛ فقط يه کم بهش فکر کن! تا حالا شنيدي بگم هستي رو دوست دارم؟

ــ دوست داشتن که گفتني نيست!

ــ اِ؟! تو اين چيزها رو مي فهمي؟!

ــ پس چي که مي فهمم! بگو کي رو دوست داري، که تو دفترت هم سر پوشيده ازش گفته بودي؟!

اخم هاي برديا بيشتر در هم رفت. مطمئن بودم اگه جمع غريبه نداشت، سرم داد مي زد، اما خدا رو شکر خانواده ي پرور بودن و اون هم نمي تونست زياد صداش رو ببره بالا.

ــ به تو اصلا مربوط نيست!

ــ به جهنم!

از جام بلند شدم و کنار ماني نشستم. چشم هاي طوسيش، شد اندازه ي دو تا بشقاب.

دلم خنک شده بود. حالا که نقطه ضعف دستم داده بود، من هم بايد حالش رو مي گرفتم. سر چيزهاي بي مزه و لوس با ماني حرف مي زدم و گاهي الکي مي خنديدم و هر بار هم نگاهم به چشم هاي قرمز و پر از خشم برديا برخورد مي کرد.

دايي پدرام و يلدا رفته بودن کيش و تهران نبودن. به احتمال زياد يلدا رو برده بود تا يه کم حالش بهتر بشه.

موقع رفتن شد. رو به هستي با خنده گفتم:

ــ از فردا برات خواهر شـــــوهر بازي در ميارم تا کَفِت ببُره!

هستي ريز خنديد و گفت:

ــ من هم يه عروسي بشم که صد بار بگي چه غلطي کردم براي نريمان گرفتمش!

جمع خنديد. مامان، هستي رو ب*غ*ل کرد و پيشونيش رو ب*و*سيد و گفت:

ــ به خانواده ي ما خوش اومدي عروسم!

هستي که فوران احساساتش داشت چشم همه رو کور مي کرد، گفت:

ــ مرسي مامان! دوستتون دارم.

من هم که داشتم آتش مي گرفتم، گفتم:

ــ اوي هـــستــي، مامانم رو ازم نگيري!

هستي خنديد. از ب*غ*ل مامان بيرون اومد و گفت:


romangram.com | @romangraam