#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_102

ــ نترس حسود خانوم!

بنفشه گفت:

ــ کسي جاي توي آتيش پاره رو براي خاله نمي گيره!

آقاي پرور لبخند به لب داشت. معلوم بود از خوشحاليِ هستي و حرف هاي مامان، خيلي خوشحاله!

ماني هم با خوشحالي نگاهمون مي کرد. ماني دستش رو براي برديا دراز کرد و گفت:

ــ خوش اومدين! شب خوبي بود.

برديا پوزخندي زد. به دست ماني نگاه کرد و عادي گفت:

ــ خداحافظ.

برديا رفت. طفلک ماني! دستش تو هوا مونده بود، از کار برديا خيلي بدم اومد. ماني هم دستش رو انداخت پايين و حرفي نزد، اما معلوم بود خيلي ناراحت شده.

خداحافظي کرديم و از خونه ي آقاي پرور خارج شديم. به برديا نزديک شدم.

ــ چه مرگته تو؟

ــ درست حرف بزن.

ــ من درست حرف مي زنم، مي خوام بدونم دردت چيه؟ همين!

ــ آهان، فهميدم از کجا مي سوزي! نگرانِ آقا ماني هستي. نترس، اون قدري عاشق شده که با اين سردي هاي من، ازت دست نکشه.

لجم گرفت. داد زدم:

ــ ببين برديا، اصلا دوست ندارم تو مراسم عقد نريمان باشي. ازت متنفرم!

با قدم هايي سريع ازش دور شدم و سوار ماشينِ نريمان شدم. برديا ماتش برده بود. شايد اصلا فکر نمي کرد که من روزي به خاطر ماني، باهاش اين طوري حرف بزنم. اون حق نداشت اون قدر بد باهام حرف بزنه، حقش بود.

هنوز هم حس مي کردم هستي رو دوست داره! شايد هم اشتباه مي کردم و زيادي حساس شده بودم، اما هرکاري مي کردم، علتِ اين همه نفرت برديا نسبت به ماني رو نمي فهميدم. از دست خودم خيلي کلافه بودم.

صداي نريمان عين صداي وزوز مگس تو گوشم بود. با لج بالشم رو روي گوشم گرفتم تا بتونم راحت بخوابم، اما مگه ول مي کرد؟ اين قدر بلند بلند حرف زد و سر به سرم گذاشت که با حرص روي تختم نشستم، چپ چپ نگاهش کردم.

ــ ها؛ چيه؟ تو، چند روز ديگه عروسيته و ساز و دهل گرفتي دستت، به من چه آخه؟ اين روز تعطيلي هم نمي ذاري من يه کم بيشتر بخوابم؟

ــ خب حالا! حالا هر کي ندونه، دلش برات کباب مي شه از بس مظلومي! پاشو که احضار شدي.

ــ کي احضارم کرده؟

ــ حضرت والا.

ــ درست حرف بزن ببينم چه مرگته؟

ــ امروز قراره با هستي بريم خريد عقد. از اون جايي هم که هستي دستور داده تو هم بياي، من هم بيدارت کردم.

ــ هستي خيلي غلط کرده با تو! بابا چي مي خواين از جونم؟! خواهر دومادم، کلفت و نوکرِ هستي که نشدم! اون از اون آزمايشگاه کوفتي که دو ساعت علافم کردين، اين هم از الآن. من نميام.

ــ کم خودت رو لوس کن. اگه هستي نخواسته بود باهامون بياي، عمرا مي ذاشتم بياي. غرغرو! ميرم ماشين رو روشن کنم. بشمار سه، اومديا.

نريمان بدون اين که بذاره من مخالفت ديگه اي بکنم، رفت. لعنت به هر چي عقد و عروسيه! اَه!

با اخلاق سگم، تخت خوابم رو مرتب کردم و رفتم دستشويي، مشتي آب به صورتم زدم. وقتي کسي اين جوري از خواب بيدارم مي کرد، مثل سگ مي شدم.

به ساعت ديواري نگاه کردم. واي بميـــــري نريمان، ساعت هنوز هشت هم نشده بود. مطمئن شدم که مامان نريمان رو شش ماهه به دنيا آورده. با غرغر صبحونه ي کوتاه و مختصري خوردم. اصلا حوصله نداشتم به خودم برسم، يه مانتو و روسري ساده پوشيدم و از خونه زدم بيرون.

نريمان پشت ماشينش نشسته بود و داشت با شاخه گلي که دستش بود، بازي مي کرد. سوار ماشين شدم و در رو محکم بستم. نريمان گفت:

ــ اوه؛ اوه! نيلوفر سگ شده؛ کسي نزديکش نشه که پاچه مي گيره!

ــ مـــــــــرض. تو با من چي کار داري؟ راهت رو بــــــــرو.

نريمان شاخه گل رو روي داشبرد گذاشت و گفت:

ــ واي به حال شوهر بدبختت، چطوري مي خواد تو رو يه روز صبحِ زود بيدار کنه؟ طفلي!

romangram.com | @romangraam