#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_103
حوصله نداشتم جوابش رو بدم. با هستي سر يه خيابون قرار داشت. هستي طبق معمول، ترگل و ورگل آماده بود و با ديدن ماشين نريمان و اون لبخند لوس و کش دار نريمان، بهمون نزديک شد. سلام بلند بالايي کرد و روي صندليِ جلو نشست. نريمان گونه اش رو با دستش آروم کشيد و گفت:
ــ سلام خانوميِ خودم. صبحت به خير عزيزم.
ايــــش! اصلا به نريمان اين حرف ها نمي اومد. چندش!
بعدش هم شاخه گل رو با کلي ادا و اطوار که کلا ازش بعيد بود، داد به هستي.
هستي برگشت عقب. نگاهم کرد و گفت:
ــ نريمان اين خواهرت چشه؟ اوي نيلو؛ سگي؟
چه عجب وقت کرد يه حالي هم از رفيقِ خاک تو سريش بگيره! اگه نبودم، مطمئن بودم الآن رفته بودن رو لب هاي هم! خجالت هم خوب چيزيه! چپ چپ به هستي نگاه کردم. نريمان گفت:
ــ کلا با نيلو حرف نزن. حسابي سگه. از من گفتن بود عزيزم!
خلاصه به چند تا پاساژ سر زديم. ماشاا... هزار ماشاا...، هستي دختري سخت پسند و سخت گير بود، من هم که نظر مي دادم، هستي اصلا گوش نمي داد و هر چي عشقش مي کشيد رو انتخاب مي کرد. من هم بهم برخورد و ديگه نظري تو خريدهاش ندادم. البته اون به نظر نريمان هم اهميت نمي داد، هر چي خودش دوست داشت مي خريد. هر چند اولش مي گفت بچه ها کدوم رنگش قشنگ تره، سبزه يا قرمزه؟ مثلا نريمان مي گفت عزيزم قرمزه خيلي بهت مياد، ناز مي شي توش!
هستي هم يه کم قيافه اش رو عوض مي کرد و بعد رک مي گفت:
ــ نه سبزه خوبه! اون رو دوست دارم.
خلاصه من و نريمان، مثل مترسک دنبالش راه مي رفتيم. البته نريمان حکم عابر بانکِ خانوم رو داشت و تا مي گفت نريمان من از اين خوشم اومده، تراول تراول به پاش مي ريخت. خدا بده شانس!
نهار رو تو يه رستوران خورديم. خورديم که چه عرض کنم، کوفت کرديم. من که نفهميدم چي خوردم، از بس که هستي در مورد خنچه ي عقد و حلقه و اين جور چيزها حرف زد، سرم داشت مي پوکيد!
ساعت هشت شب بود و ما هنوز تو پاساژها در حالِ گشتن بوديم. از کت و کول افتاده بودم. هر چي فحش ناز و تازه ياد گرفته بودم، همه اش رو نثار روح نريمان و هستي کردم. سرم بد جور درد مي کرد. بالاخره ساعت نه بود که خانوم اجازه داد بقيه ي خريدهاشون رو به فردا موکول کنيم. من ديگه به روح خودم مي خنديدم اگه بيام!
نريمان هستي رو رسوند در خونه شون و با کلي ناز و ادا، از هم خدافظي کردن. من موندم و نريمان.
ــ واي درد بگيري نريمان. پاهام تاول زد، بس که دنبالِ شما دو تا راه افتادم. پدرم رو در آوردين!
نريمان که لحنش با خنده قاطي شده بود، گفت:
ــ چقدر تو غر مي زني نيلوفر!
ــ يه نهار بهمون دادي و مثل خر، ازمون بيگاري کشيدي. جز جيگر بزني پسر!
داشتم کوله بازي در مي آوردم و نريمان ريز مي خنديد.
ــ از خدات هم باشه آورديمت و بهت اجازه داديم نظر بدي.
ــ برو بابا، دلت خوشه! حالا خوبه ديدي خانومت فقط به نظر خودش گوش مي کردا، ما مثل مترسک، فقط دنبالش راه مي رفتيم. هر چي دوست داشت، مي خريد و هر چي هم دلش نمي خواست، مي ذاشت کنار! نظر نمي دادم سنگين تر بودم.
ــ اوي، اوي! به خانوم من توهين نمي کــــنيا. بيچاره، حالا خوبه دوست صميميِ خودته ها.
ــ غلط کرده. هستي هيچيِ من نيست.
به خونه رسيديم. نوشين بهمون نزديک شد.
ــ تا الآن بازار بودين؟
خودم رو روي مبل انداختم و گفتم:
ــ واي نوشين! خدا پدر حميد رو بيامرزه که تو رو برده بود پارک و نتونستي با اين دو تا بري خريد. پدرم رو در آوردن.
مامان گفت:
ــ واي! با چه کسي هم رفتي خريد نريمان؟! اين نازنازي؟!
گفتم:
ــ من ناز نازي ام ديگه؟! بابا به خدا کُشتن من رو! باور کنين همه اش چهار قلم هم خريد نکردن.
نريمان گفت:
ــ مامان اين ته تغاريِ لوست رو يه کم بيشتر تربيت مي کردي، خيلي لوس تشريف داره!
romangram.com | @romangraam