#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_92
ــ بايد درکش کني هستي، اون وابستگيِ زيادي به بابام داشت.
ــ فقط ترسيدم ديگه من رو نخواد.
ــ خيالت راحت. اون ديوانه وار تو رو دوست داره. منتظر مي موني هستي؟
ــ منتظرِ چي؟
ــ مي دونم خيلي صبر کردي، اما يه کم ديگه تحمل کن تا اوضاع خونه مون خوب شه و بعد بيايم خواستگاريت.
هستي حرفي نزد. طفلک نزديکِ دو ماه مي شد که منتظر بود مامانم از آمريکا بياد و بريم خواستگاري اما نشده بود. همه چي يهو پيش اومد.
حق با هستي بود، نريمان خيلي عصبي و بهونه گير شده بود. تو خونه کسي سر به سرش نمي ذاشت و زياد بهش گير نمي داديم، تا آروم بشه.
همه تو سالن فرودگاه منتظر اومدنِ خاله پري و دايي پدرام بوديم. پروازشون تأخير داشت.
يلدا يه دسته گل بزرگ تو دستش بود و هي سرک مي کشيد تا باباش رو پيدا کنه! خسته شده بودم، روي صندلي نشستم. با برديا قهر بودم. حتي سلام هم بهش نداده بودم. از اون روزي که تو مراسم بابا بهم گير داده بود و عصبيم کرده بود، باهاش حرف نزده بودم. بالاخره خاله و دايي پدرام رو از دور ديديم. با دو تا چمدان بزرگ سر رسيدن.
مطمئن بودم که چمدون ها، يه دونه شون هم بوي سوغاتي نميده. به قول نوشين، گردش و عشق و حال که نرفته بودن؛ اما من با نوشين موافق نبودم. حالا چي مي شد يکي از اون چمدون ها رو، از سوغاتي پر مي کردن؟!
خدا رو شکر خاله پري حالش خوب شده بود، و با عملي که رو قلبش انجام شده بود، سر حال تر به نظر مي رسيد. با ديدن مامانم، دوباره اشک هاشون راه گرفت، جاي بابا خيلي خالي بود. همه به خونه ي خاله پري رفتيم. يلدا مدام مثل بچه ها خودش رو براي دايي لوس مي کرد و دايي پدرام هم که معلوم بود خيلي دلش براي دختر يکي يه دونه و لوسش تنگ شده، با ذوق کودکانه اي به حرف هاش گوش مي داد و گاهي هم لبخند مليحي مي زد.
بنفشه و ژينوس براي تدارک شام رفتن آشپزخونه! خاله هم از اوضاعش تو آمريکا و عملش حرف مي زد. خسته شده بودم، هميشه از حرف هاي بقيه زود کلافه مي شدم. روي تراس رفتم. از ته دل نفس عميقي کشيدم و هواي خيلي تميز و پاکِ تهران رو داخل ريه هام فرو کردم! البته اين رويايي بيش نبود!
داشتم به صداي جيک جيکِ گنجيشک ها گوش مي دادم، که صداي تک سرفه ي برديا تمرکزم رو به هم زد.
گفتم:
ــ چرا هر جا ميرم، مياي دنبالم؟
برديا بي تفاوت به حرفم، پشت به من، کنار نرده هاي سفيد ايستاد. دست هاش رو تو جيب هاي جين تنگش فرو کرد و به جلوش که حياطشون بود، خيره شد. معلوم بود غرقِ فکره!
حرفم رو دوباره تکرار کردم. با لحن سردي گفت:
ــ حرف هات برام جالب نيست که جوابت رو هم بدم دختر کوچولو!
زورم گرفت. دماي بدنم به بالاي نقطه ي جوشِ آب رسيد؛ اما ساکت موندم.
برديا وقتي ديد ساکتم، گفت:
ــ چيه؟ ساکت شدي!
اگه حرف مي زدم، اون حرف ها رو مي زد. اگر هم يه گوشه مثل بچه ي آدم ساکت وايميسادم، بازم بهم گير مي داد.
خواستم تلافي کنم. صدام رو کلفت کردم، ژستش رو گرفتم و گفتم:
ــ حرف هات برام جالب نيست که جوابت رو هم بدم پسر کوچولو!
برديا پوزخندي زد و گفت:
ــ خيلي خب! فهميديم بلدي تلافي کني، خيلي شوکه شدم وقتي ديدم حرفي نزدي. فکر کردم يه نيلوفر ديگه شدي، اما الآن مطمئن شدم که خودتي!
حرفي نزدم. مي خواستم يه امروز رو باهاش خوب باشم.
ــ کي ميرين خواستگاريِ هستي؟
ــ چيه؟ ناراحتي؟
ــ باز شروع کردي به چرت و پرت گفتن؟ چرا بايد ناراحت باشم؟
ــ نگرانِ نريمان نباش. اگه هستي هم تو رو بخواد، خودش رو مي کِشه کنار.
برديا زل زد تو چشم هام. با حرص گفت:
ــ عجبــــا! من ميگم هستي رو نمي خوام، تو ميگي دوئل کنين، يکيتون بازنده شيد؟ تو کله ي پوکت، چي پر شده؟ هــــــــوم؟ گچ؟ کاه؟ سيمان؟
انگشت اشاره ام رو به نشانه ي تهديد جلوي صورتش گرفتم و گفتم:
ــ هي، هي، هي! بهت اجازه نميدم بهم توهين کني!
romangram.com | @romangraam