#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_91
نريمان با عصبانيت گفت:
ــ تمومش مي کنين يا نه؟ حالا خوبه حال و روزمون رو مي بينين. الآن وقتِ جنگ و دعواست؟ مهران نبوده که نبوده. نمي تونه که کارش رو ول کنه، هلک هلک بياد تهران براي يه مراسمه تشريفاتي که!
حميد رو به نوشين گفت:
ــ بهتره تو دخالت نکني نوشين!
مامان که از اون موقع، با بغض بقيه رو نگاه مي کرد، بلند شد و با ناراحتي به سمت اتاقش رفت. چقدر پير شده بود! کمرش خم شده بود؛ اون هم فقط در عرض چند ساعت.
معلوم بود غم سنگيني، رو دوشش حس مي کنه.
نيما با خشم رو به نوشين و نگار گفت:
ــ به جاي اين که مرهمِ دردهاي مامان باشين... اين بچه بازي ها چيه؟
نگار با گريه به اتاقي رفت، نوشين و حميد داشتن با هم حرف مي زدن.
طفلي ژينوس از بي خوابي چشم هاش قرمز شده بود، رو بهش گفتم:
ــ پاشو بريم اتاقم، استراحت کنيم.
از خدا خواسته قبول کرد، به اتاقم رفتيم. ژاله و خونواده ي عمو رفته بودن کيش و از مرگ بابا خبر نداشتن. چون قلب عمو هم ضعيف بود، بهتر دونستن که بهشون چيزي نگن، تا برگردن تهران!
چهل روز با سختي و دلتنگي گذشت. خونه مون ساکت و مغموم بود، صدايي از کسي در نمي اومد. انگار بابا همه چيز رو با خودش برده بود، تموم خوشي هامون رو. مراسم چهلم هم با شکوه برگزار شد.
به خونه ي خودمون رفتيم، بنفشه چند تا بسته ي کادو پيچ شده رو به رومون گذاشت و رو به مامان گفت:
ــ خاله جان؛ بهتره لباس هاي عزاتون رو در بيارين. خدا رحمت کنه حسن آقا رو.
بهار يکي از بسته ها رو بهم داد و گفت:
ــ لباس سياهت رو در بيار نيلوفر!
بغض کردم. به اين راحتي؟!
مامان با گريه گفت:
ــ چطوري لباس عزام رو دربيارم، وقتي دلم هنوز عزادارشه؟ نه بنفشه جان، من نمي تونم. ممنون.
مامان بلند شد و به اتاق مشترکش با بابا رفت.
برديا رو به نوشين گفت:
ــ حواست بيشتر به خاله باشه! نگار هم که برگشت اصفهان.
با غم تو چشم هاي برديا زل زدم. نگاهمون يه لحظه تو هم گره خورد، اما زود نگاهش رو ازم گرفت و بلند شد.
بعد از چند روز، رفتم دانشگاه.
هستي رو از دور ديدم. دلم براش يه ذره شده بود. بهم نزديک شد. با خنده گفت:
ــ به به؛ چه عجب! تشريف آوردين دانشگاه خودتون!
لبخند محوي زدم و گفتم:
ــ سلام؛ زبون دراز!
هستي خنديد. بازوم رو گرفت و ساکت شد.
ــ چيه، ساکت شدي دخترکم؟ چته؟
ــ نيلوفر؟
ــ هـــــــــوم؟
ــ نريمان چشه؟ خوبه؟ چرا اين قدر ناراحته؟
romangram.com | @romangraam