#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_89


در حال اشک ريختن و ضجه زدن بودم، که دست هايي قوي و محکم، من رو از جا کندن. سرم رو بالا گرفتم. برديا بود!

صورتش از اشک خيس بود. هميشه پشتم بود، تکيه گاهم بود. هروقت به کسي نياز داشتم که پيشم باشه، برديا حضور داشت. سرم رو به سينه ي ستبر و پهنش چسبوند. چقدر آروم شده بودم!

کمرم رو آروم گرفت و کمک کرد تا راه برم. يقه ي لباسش از اشک هام خيس بود. از يقه اش گرفتم، تا زمين نيفتم!

از اين که کنارم داشتمش، به خودم مي باليدم.

آهسته نزديک گوشم گفت:

ــ بسه ديگه نيلوفر! اين جوري پيش بري، تو هم از پا در مياي.

نمي خواستم حرفي بزنم. تو خلسه ي شيريني فرو رفته بودم!

به کمک برديا، سوار ماشينش شدم. برديا پشت رُل نشست. بنفشه و هستي هم سوار ماشين برديا شدن.

هستي گفت:

ــ مي ريم مسجد؟

بنفشه گفت:

ــ آره ديگه.

هستي گفت:

ــ ماني زنگ زد و عذرخواهي کرد که نتونسته سرخاک بياد؛ اما گفت حتما خودش رو براي مراسم بعد از ظهر مي رسونه!

سکوت کردم، من با ماني چي کار داشتم؟! حضورش برام مهم نبود. همين که برديا بود، کافي بود. هر چي بقيه اصرار کردن، نتونستم غذا بخورم. حالم خوب نبود. بغض مثل يه گردوي سفت تو گلوم گير کرده بود. به خاطر اين که مامان رو بيشتر از اين عذاب ندم، نمي تونستم بغضم رو رها کنم و راحت شم. مراسم شروع شد. مامان مدام بي تابي مي کرد و ناله و شيون سر مي داد.

ماني و آقاي پرور بهم نزديک شدن. ماني کت اسپورت مشکي رنگي پوشيده بود، با جين آبي!

ــ سلام نيلوفر خانوم. غم آخرتون باشه. خدا رحمتشون کنه! من رو ببخشيد، نشد صبح بيام سر خاک پدرتون!

حالا چه اصراري داشت حتما بگه که بودنش مهم بوده؟ حرفي نزدم. فقط با تکون دادن سرم ازش تشکر کردم.

آقاي پرور هم با متانت خاصي که هميشه تو شخصيتش مي ديدم، بهم تسليت گقت.

مراسم تموم شد. هستي صورتم رو ب*و*سيد و گفت:

ــ نيلو؛ تو رو خدا خودت رو عذاب نده. مي خواي پيشت بمونم؟

گفتم:

ــ نه عزيزم، برو خونه استراحت کن. خيلي زحمت کشيدي.

هستي با بغض نگاهم کرد و بدون حرف با ماني و آقاي پرور رفتن!

مسجد کم کم خلوت شد. برديا بهم نزديک شد، زير بازوم رو گرفت و گفت:

ــ بريم نيلوفر.

حتي دلم نمي خواست حرف بزنم تا آرامش صداش از سرم بپره. خيلي مهربون شده بود، خيلي!

سوار ماشين برديا شدم، ماشينش حرکت کرد. دلم گرفته بود. با بغض گفتم:

ــ امروز خيلي زحمت کشيدي، مرسي.

عادي گفت:

ــ زحمتي نبود.

ــ تو يه بار هم بهم تسليت نگفتي. همه اومدن جلو، باهام ابراز هم دردي کردن، اما تو...

دلم پر بود. بايد برام توضيح مي داد.

برديا خيلي سرد گفت:


romangram.com | @romangraam