#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_88

برديا خيلي ناراحت بود، غم تو چشم هاي طوسيش موج مي زد و يه حلقه ي قرمز دورِ چشم هاش به چشم مي خورد.

با لحن بي روحي گفت:

ــ نه؛ مياي خونه ي ما! نکنه قصد داري خود کشي کني؟ هـــــوم؟

گفتم:

ــ نه برديا، من بايد برم. تا الآن هم دير کردم. من بابام رو قبل از مرگش نديدم برديا؛ اين رو مي فهمي؟

برديا بي حوصله گفت:

ــ فردا مراسمه، خودم مي برمت سرِ خاک. ديگه هم اصرار نکن که محاله ببرمت.

بُق کردم و تو صندليِ ماشين فرو رفتم. خود رأي! هميشه همين طور بود. نظراتش رو بهم تحميل مي کرد، لعنت به تو برديا! بهار داشت تند تند با برديا حرف مي زد، اما من اصلا حواسم به حرف هاي اون دو تا نبود.

به خونه ي خاله پري رسيديم. بنفشه با ديدنم بغض کرد و لب هاش رو فشرد تا اشک هاش نريزه پايين. من هم که نزده، مي ر*ق*صيدم. خودم رو انداختم تو ب*غ*لش و...

بعد از چند دقيقه، همه روي کاناپه نشستيم.

برديا رو به بنفشه گفت:

ــ نگار اومده تهران؟

بنفشه گفت:

ــ نگار تنها اومده، به آقا مهران مرخصي ندادن. تينا هم مونده پيشِ خونواده ي آقا مهران، تو اصفهان.

بهار گفت:

ــ خاله پروانه چي؟ خبر داره؟

اسمِ مامان رو که شنيدم، انگار داغِ دلم تازه شد. دوباره اشک هام راه گرفت و به فين فين افتادم.

بنفشه ب*و*سم کرد و گفت:

ــ قربونت برم من؛ اين قدر گريه نکن!

بنفشه رو به بهار گفت:

ــ خاله پروانه قراره برگرده تهران. مامان و دايي مي مونن، اما خاله بر مي گرده!

تا صبح بيدار بودم. خيلي خسته بودم، اما خوابم نمي برد؛ فکر بابام...

صبح ساعت هشت همه بيدار شدن. خودم رو تو آينه ديدم. خيلي چشم هام قرمز شده بود. عين هيولا شده بودم. خودم هم يه لحظه از قيافه ي خودم ترسيدم!

حتي حال نداشتم به خودم برسم. لباس هاي مشکيم رو پوشيدم، رفتيم سر خاک.

مامان، طفلي هنوز هم شوکه بود. نريمان مردونه گريه مي کرد! نيما سر خاک نشسته بود و بُق کرده بود. برديا تو لباس مشکي خيلي جذاب شده بود، ته ريش خيلي بهش مي اومد. من هم که...

چه حال بدي داشتم! نوحه خوان، با سوز زيادي مي خوند و دلم کباب بود. دسته گل بزرگي روي خاک بابا بود که روبان مشکي اي روش زده شده بود. حلوا و ميشکا هم بين عموم پخش مي شد.

بهترين کسم رو از دست داده بودم؛ محکم ترين تکيه گاه زندگيم رو.

نيما اعلام کرد که همه براي صرف نهار بيان خونه ي ما. از همه هم تشکر کرد!

کم کم سر خاک بابا خلوت شد. هستي کنارم اومد. بازوم رو گرفت و گفت:

ــ پاشو عزيز دلم؛ پاشو بريم تو ماشين!

زار زدم:

ــ نه هستي، کجا بيام؟ بابام اين جا تنها مي مونه! نه هستي؛ من نميام.

بنفشه بهم نزديک شد:

ــ قربونت برم، مي خواي خودت رو بکشي؟ پاشو نيلوفر.

هستي بغض کرده بود. چشم هاي نازش مغموم بود.

romangram.com | @romangraam