#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_87
ــ نيلوفر... بابات...بابات...مُرد... نيلوفر!
تعادلم رو از دست دادم. قلبم يه لحظه ايست کرد. ظرف سس، با شدت افتاد کف پارکت هاي سالن و با صداي بدي شکست. برديا با عجله به سمتم اومد، تلفن از دستم افتاد. برديا با نگراني بهم نزديک شد.
ــ نيلوفر خوبي؟ چي شد يهو؟
وقتي گوشيِ تلفن رو آويزون ديد، به سمت تلفن رفت.
ــ الو؟ بهار تويي؟
ــ مگه نگفتم لال مي شيد تا خودم يواش يواش بهش بگم؟
ــ ببند دهنت رو! احمق!
ديگه صدايي نشنيدم و کف زمين ولو شدم. فقط صداهاي ضعيف و درهم برديا تو گوشم بود.
فصل نهم
چشم هام رو باز کردم، خيلي سرگيجه داشتم. جاي سوزنِ سرم رو دستم درد مي کرد. اطرافم رو نگاه کردم، خيلي بي حس بودم.
ــ کسي اين جا نيست؟
ژينوس و بنفشه رو بالاي سرم ديدم. هر دوتاشون لباس هاي مشکي پوشيده بودن و چشم هاي ژينوس هم قرمز شده بود. رنگِ مشکي! آخ چه غم بزرگيه! بابام! واي نه! يعني ديگه نمي بينمش؟! واي!
خواستم بلند بشم که بنفشه نذاشت.
ــ نه نيلوفر، بخواب. استراحت کن عزيزم. تو حالت خوب نيست!
اشک هام راه افتاد.
ــ تو رو خدا بنفشه! بگو بابام زنده است! بگو همه ي اين حرف ها دروغه! بگو الآن خونه نشسته، منتظرِ ته تغاريشه!
ژينوس به سمتم اومد. شونه هام رو ماليد و گفت:
ــ قربونت برم من! الآن فقط استراحت کن.
گفتم:
ــ نه ژينوس. بابام کو؟ هان؟ جواب بده لعنتي! چطوري اين اتفاق افتاد؟
ژينوس گفت:
ــ ديروز آقاجون تصادف کرد. اما... تا... تا رسوندنش بيمارستان... واي نيلوفر؛ بدبخت شديم. اون...
ديگه ادامه نداد. هاي هاي گريه کرد. من چي؟ من بايد اين جوري جاي اون اشک مي ريختم اما...
لال شده بودم. شوکه بودم و نمي دونستم چي کار کنم! باورم نمي شد! از اين ناراحت بودم که اين چند روز خونه نبودم و حتي نشده بود براي بار آخر ببينمش!
پرستار سر رسيد. به سمتم اومد.
ــ بهتره استراحت کني!
پرستار به بنفشه و ژينوس اشاره کرد که بيرون باشن تا من استراحت کنم. بعدش هم يه آرام بخش به سرُمم تزريق کرد و رفت. کم کم پلک هام سنگين شد و خوابم برد.
ــ بهار؛ بهار! مي خوام بابام رو ببينم، تو رو خدا؛ تو رو خدا...
بهار خم شد و گونه ام رو ب*و*سيد.
ــ با خودت داري چي کار مي کني نيلو؟
بهار اشک مي ريخت، من مدام بي تابي مي کردم. بهار از اتاقم بيرون رفت. نگاه هاي طوسيِ برديا رو، رو خودم حس کردم.
برديا زير بازوم رو گرفت و کمک کرد لباس هام رو بپوشم..به کمک بهار و برديا سوار ماشين برديا شدم. بدنم نا نداشت، فردا مراسم خاکسپاريِ بابام بود. آخ؛ بابام!
رو به برديا گفتم:
ــ من رو ببر خونه مون برديا.
romangram.com | @romangraam