#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_86

ــ رفته... خريد!

ــ خريد؟ الان؟ نزديکِ ظهره!

ــ خب... يه کم خرت و پرت نياز داشت، رفت بخره. اومد بگم بهتون زنگ بزنه؟

ــ نه، بعد خودم بهش دوباره زنگ مي زنم. مرسي، خداحافظ.

ــ باشه، خدا نگهدار!

چرا همچين کرد؟ انگار با لولو داشت حرف مي زد. بيچاره هنگ کرده بود! صداي آيفن پيچيد تو گوشم. بي خيال حميد شدم و دکمه ي آيفن رو فشار دادم. برديا وارد شد، چهره اش آشفته و خسته به نظر مي رسيد.

وقتي ديد با تعجب زل زدم بهش، گفت:

ــ سلام، مرسي من هم خوبم!

به خودم اومدم؛ لبخند تلخي زدم و گفتم:

ــ سلام، چرا اين قدر آشفته اي؟

لبخند محوي زد و گفت:

ــ من خيلي هم خوشگل و جذابم! کجام آشفته است؟

از اين که شوخ هم شده بود، بزنم به تخته؛ قند تو دلم آب شد! راست مي گفت. خيلي جذاب تر مي شد وقتي عصبي بود، يا خسته به نظر مي رسيد!

رو مبل نشست. براش يه ليوان شربت آوردم، يه نفس سر کشيد.

ــ چه بويي راه انداختي دختر!

ــ بعد از چند ماه آشپزي کردم. خدا به دادت برسه، قبلش يه زنگ به اورژانس بزن!

ــ بوش که عاليه!

از اين همه مهربونيش، شوکه شدم. منتظر بودم يه تيکه بپرونه و من هم باهاش لج کنم و يه دعوا راه بيفته؛ اما...

از اين رام بودنش مي ترسيدم. حتي يکي از حرف هاش هم تلخ و نيش دار نبود، نمي دونم چرا از تحولاتش خوشحال نبودم!

برديا چشم هاش رو ريز کرد و گفت:

ــ نيلوفر تو امروز چته؟ چرا هي زل مي زني به من؟

ــ نمي دونم برديا، حس خوبي ندارم. زنگ زدم خونه مون؛ حميد گوشي رو برداشت. گفت نوشين رفته خريد، اون اصلا عادت نداره دم ظهر بره خريد.

ــ تو زيادي حساسي، شايد مجبور شده بره. اين قدر نگران نباش.

ــ شايد حق با توئه!

ــ ببينم خانوم! نمي خواي به ما نهار بدي؟

خانوم؟! اوه! چقدر خوشحالم خدا! مثل جن زده ها از جا پريدم و رفتم آشپزخونه. برديا براي شستن دست و صورتش، راهيِ دستشويي شد. من هم داشتم رو سالاد، سس مي ريختم که تلفن زنگ خورد. با يه دستم سس مي ريختم، با اون يکي، گوشي رو برداشتم.

ــ بله؟ الو؟

صداي هق هق گريه مي اومد.

ــ الو؟ بفرماييد.

صداي بهار بود.

ــ الو؛ نيلوفر؟

ــ بهار تويي؟ چرا گريه مي کني؟

ــ نيلوفر بدبخت شديم!

قلبم، هري فرو ريخت.

ــ چي شده بهار؟ تو که من رو جون به لب کردي که...

romangram.com | @romangraam