#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_85
اي خدا! من رو بُکش، راحت شم. آخه من از کجا بدونم؟
ــ واا... من تا حالا در مورد اين موضوع با نريمان جدي حرف نزدم؛ اما مطمئنم وقتي حرفي مي زنه، پاش مي ايسته.
ــ خيالم رو راحت کردين. من روي هستي خيلي حساسم. مي دونم تو اين مدت چقدر اذيت شده و نمي خوام تکرار شه.
ــ بله، مي فهمم چي ميگين. خيالتون راحت؛ نريمان هيچ وقت نمي خواسته هستي عذاب بکشه. اون هم يه سوء تفاهم بود؛ وگرنه نريمان جونش رو هم براي هستي ميده.
ــ مرسي؛ خيلي زياد. ببخشيد مزاحمتون شدم، خداحافظ.
ــ نه، خواهش مي کنم. شما هيچ وقت مزاحم نيستين. خداحافظ.
گوشيم رو قطع کردم. سرم رو که برگردوندم، چهره ي عصبيِ برديا رو ديدم. يا خدا! اين، اين جا چي کار مي کرد؟!
ــ چرا هول کردي؟ دل مي دادي و قلوه مي گرفتي ديگه؛ نه؟
بعد با حالت عصبي ادام رو درآورد و گفت:
ــ شما هيچ وقت مزاحم نيستين!
ــ تو چرا اين قدر پيله کردي به اون بدبخت؟
ــ اون بدبخته؟ تا وقتي حامي و پشتيباني مثل تو داره، چرا بدبخت باشه؟
ــ تفکراتت خرابه؛ ذهنت هم منفيه.
ــ برات متأسفم. اون قدرها هم که فکر مي کردم، دختر سر به زير و نجيبي نيستي.
حرفش رو زد و رفت! خيلي بهم برخورد. مگه چي کار کرده بودم؟ کاش دهنم خرد مي شد، اون حرف آخري رو به ماني نمي زدم. شانس ندارم که! ديگه دوست نداشتم جلوي برديا با ماني حرف بزنم. حوصله ي عصبانيتش رو نداشتم. حالا عصبانيتش به کنار، دوستش داشتم و نمي خواستم فکر بد کنه!
چهار روزي مي شد که خونه ي خاله پري بودم. دلم براي اتاقم تنگ شده بود، اما دلم نمي اومد بنفشه رو تنها بذارم. طفلي خيلي سعي مي کرد بهم خوش بگذره و هوام رو داشت. من هم روم نشد بهش بگم مي خوام برم خونه مون!
ساعت نه از خوابِ ناز بلند شدم. اين قدر تو اين مدت بنفشه بهم رسيده بود که حس مي کردم مثل بشکه ي ده تُني شدم! کسي خونه نبود. شوکه شدم، کجا بودن پس؟ بنفشه هميشه اين موقع خونه بود!
ليواني چاي براي خودم ريختم. زنگ زدم به گوشيِ بنفشه، جواب نداد!
تلويزيون رو روشن کردم. تلفن زنگ خورد، گوشي رو برداشتم.
ــ الو، بفرماييد؟
ــ الو، نيلوفر؟
صداي برديا بود. عزيزم! چقدر ناز اسمم رو صدا مي کرد. دوست داشتم خودم رو فداش کنم.
ــ سلام برديا. خوبي؟ بقيه کجان؟ کسي خونه نيست، من تنهام.
ــ بهار که پيشِ پارساست، بنفشه هم رفته خونه ي يکي از دوست هاش، نهار نمياد خونه!
شوکه شدم. بنفشه چرا بايد من رو بذاره و بره؟صداش با اين که مهربون بود، اما غم و ناراحتي تو صداش موج مي زد. دست به کار شدم، بايد مي فهميد چه دست پختي دارم! خدا نوشين رو خير بده که چند تا غذاي انگشت شمار بهم ياد داده بود که حالا جلوي برديا ضايع نشم!
به سمتِ يخچال رفتم. همه چي توش پيدا مي شد! شده بودم عينِ خانوم هاي کدبانو!
شروع کردم، دو ساعتي کارم طول کشيد. بوي قيمه، کل خونه رو برداشته بود. به به؛ چي کار کردم!
آخرش هم لباس هام رو عوض کردم و روي مبل، منتظرِ برديا نشستم! حس خوبي داشتم، اما ته دلم عجيب شور مي زد.
به سمت تلفن رفتم و شماره ي خونه رو گرفتم، حميد گوشي رو برداشت.
ــ بله؟
ــ الو، سلام حميد آقا.
ــ نيلوفر تويي؟ سلام، خوبي؟
ــ مرسي، ببخشيد نوشين هست؟
حميد هول شد، نمي دونم چرا به لکنت افتاد.
romangram.com | @romangraam