#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_84
ــ چرا ناراحت شدي؟
ــ از چي؟
ــ از اين که گفتم مي خوايم بريم خواستگاريِ هستي؟
ــ از کجا اين قدر مطمئني که ناراحت شدم؟
ــ خيلي سخت نيست، جوابم رو نميدي؟
ــ اشتباه مي کني، من ناراحت نيستم.
ــ هستي رو دوست داري؟
اين حرف يهو از دهنم پريد، برديا چند ثانيه با حالتِ مَنگي نگاهم کرد و بعد بلند خنديد. ناراحت شدم، فقط بلد بود من رو مسخره کنه!
بعد از چند ثانيه خنده اش رو قطع کرد و گفت:
ــ تو مغزِ فندقيت، چه چيزهايي که نمي گذره! چرا تو ذهنت من رو به همه مي رسوني؟ از اون وقت كه يلدا بود، حالا نوبتِ هستيه؟ اگه به خاطرِ اون دفتري که عصر خونديش ميگي؛ بذار روشنت کنم، اون فقط يه دل نوشته بود نه بيشتر! من عاشق هيچ کس نيستم؛ نه يلدا، نه هستي! هيچ کس. تو هم لازم نيست من رو پيش پيش متأهل کني!
ــ پس چرا ناراحت شدي؟
برديا سرد گفت:
ــ تو اين چيزها رو نمي فهمي.
من رو ميگي؟! قرمز و عصبي شدم! حق نداشت اين قدر بهم توهين کنه!
به سمت در رفتم. برديا گفت:
ــ در قفله! کليد روي ميزه؛ بردار و برو.
بعد هم بي خيال رو تختش دراز کشيد و دست هاش رو به حالت قائم روي پيشونيش گذاشت و چشم هاش رو بست. وقتي حرف نمي زد و ساکت بود، خيلي خوشگل تر مي شد؛ اما حيف که هر وقت حرف مي زد، من رو از خودش دور مي کرد. لعنتي! با لج در رو باز کردم، کليد رو انداختم رو تختش و رفتم. رفتارهاش خيلي غير قابل پيش بيني بود.
صبح زودتر از هميشه بيدار شدم. دلم براي برديا تنگ شده بود، خل شده بودم ديگه! به آشپزخونه رفتم. برديا و بنفشه مشغول خوردن صبحونه بودن. بهار هنوز خواب بود، سلام کردم. روي صندلي اي، رو به روي برديا نشستم.
در همين لحظه گوشيم زنگ خورد، شماره ي ماني بود. مي دونستم برديا به اسم ماني حساسه! گوشي رو با ترس جواب دادم. مي ترسيدم باز تيکه بپرونه و بيشتر از هميشه از نظرش بيفتم. نگاه هاي برديا رو، روم حس مي کردم.
ــ الو.
ــ الو نيلوفر خانوم! سلام عرض شد. ماني هستم.
واي! الآن چه وقتِ زنگ زدن بود!
ــ الو، س... س... سلام آقا ماني.
واي! لبم رو جويدم. چرا اسمش رو آوردي احمق؟!
چشم هاي برديا اندازه ي دو تا بشقاب گشاد شد. کارم تموم بود!
ــ معذرت مي خوام بي موقع زنگ زدم.
ــ نه، خواهش مي کنم، امرتون رو بفرماييد.
بلند شدم. نتونستم زير نگاه هاي برديا، با ماني حرف بزنم. رفتم رو تراس. خدا به خير کنه.
ــ راستش مي خواستم قبل از اين که برم بيمارستان، باهاتون حرف بزنم.
نمي شد بعد از بيمارستان زنگ بزني؟
ــ بفرماييد. من سر تا پا گوشم.
ــ به نظر شما، هستي و نريمان با هم خوشبخت مي شن؟
بابا آخه يکي نيست بهش بگه من سر پيازم يا ته پياز؟ اصلا مگه من پيشگو و رمّالم که بگم با هم خوشبختن يا نه!
ــ واا... چي بگم؟! به نظر من خيلي به هم ميان. اخلاقشون هم شبيه همه؛ مغرور و يه دنده!
ــ نريمان واقعا هستي رو دوست داره؟
romangram.com | @romangraam