#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_83
ــ حرفِ مفت مي زنه! صورتِ خودش رو نديده بود. بيچاره نا نداشت حرف بزنه؛ هي مي گفت برديا بلايي سرش نياره. زبونش چسبيده بود به سقفِ دهنش!
برديا بلند خنديد و گفت:
ــ من اين قدر جذبه داشتم و خودم خبر نداشتم؟ ببين چه بلايي سر سه تا دخترِ لوس و از خود راضي آوردم؟! نه خوشم اومد؛ خيلي جذابم!
تازه مي فهميدم چرا برديا دل اين همه دختر رو برده بود. واقعا جذاب و خوشگل بود. وقتي از تهِ دل مي خنديد، بدون اين که پوزخند بزنه يا کنايه بارم کنه، خيلي موجودِ دوست داشتني و عزيزي مي شد. حاضر بودم الآن که مهربون شده بود، جونم رو هم فداش کنم!
* * *
بهار کشت ما رو از بس به پارساي بيچاره غذا تعارف کرد. اون هم خجالت مي کشيد و سرخ شده بود! برديا هم مرتب مي خنديد و سر به سرشون مي ذاشت. آخر شب شد، پارسا رفت. بنفشه داشت خيار پوست مي گرفت. گفتم:
ــ وقتي مامان اومد، قراره بريم خواستگاريِ هستي.
بنفشه گفت:
ــ براي کي؟
بهار خنديد و گفت:
ــ وا! براي نيلوفر! فقط نريمان مجرده ديگه. مبارک باشه؛ دختر خوبيه!
بنفشه گفت:
ــ اِ؟! به سلامتي. هستي خيلي دختر ماهيه! خوشبخت بشن.
برديا اخم هاش تو هم رفت. نمي دونم چرا باز همون بردياي سرد شد.
برديا از جا بلند شد و رفت. گفتم:
ــ ناراحت شد؟
بهار گفت:
ــ نه بابا! چرا بايد ناراحت بشه؟ هميشه اين طوريه! وقتي انتظارش رو نداري، قاطي مي کنه. عادت مي کني عزيزم.
بنفشه چپ چپ به بهار نگاه کرد و گفت:
ــ در موردِ برديا حق نداري اين طوري حرف بزنيا.
به حرف هاشون توجهي نکردم. يعني چي؟ يعني برديا، هستي رو دوست داشت و حالا که فهميده قراره نريمان بره خواستگاريش، ناراحته؟! واي نه! امکان نداشت.
البته از برديا بعيد نبود. اما دق مي کردم اگه حدسم درست باشه، تازه داشتم کنار برديا عشق مي کردم.
شب به خير گفتم. خواستم برم اتاقِ بنفشه که منصرف شدم. راهم رو کج کردم و رفتم دم اتاقِ برديا. در زدم.
ــ کيه؟
ــ نيلوفرم، بيام تو؟
برديا در رو باز کرد، پوزخندي زد و گفت:
ــ بفرماييد خواهش مي کنم. شما که غريبه نيستين؛ اين جا اومدين!
باز هم همون بردياي سرد و غير قابلِ تحمل شده بود.
سرم رو پايين انداختم. از جلوي در کنار رفت، رفتم تو و در بسته شد!
برديا روي صندلي نشست.
ــ درِ اتاقت خيلي ترسناکه!
برديا توجهي به حرفم نکرد و گفت:
ــ خب، کارِت؟
ناراحت شدم، چرا قاطي بود اين؟
romangram.com | @romangraam