#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_82

ــ ياد بگير که اتاق هم مثلِ لوازم شخصيه! کنجکاوي تو هر کاري اصلا درست نيست. اين کارِ تو، اسمش سرک کشيدن تو کارهاي ديگرانه! اگه به خودم مي گفتي که اين قدر براي ديدنِ اتاقم اشتياق داري، باور کن مي ذاشتم بياي؛ اما هميشه مغرور بودي، به خودت زحمت نميدي ازم چيزي رو بخواي.

برديا حرف مي زد و اشک هاي لعنتيِ من جاري بود. نزديکم شد، دست هام رو کنار زد و با لحن مهربوني که اصلا انتظارش رو نداشتم، گفت:

ــ حالا هم گريه نکن، حالا بنفشه و بهار فکر مي کنن چي کارت کردم! پاشو. من که کاريت نکردم! نازک نارنجي! نکنه توقع داشتي واسه اين کارِت بهت تشويقي هم بدم؟ هـــــوم؟

نگاهش کردم، ديگه از عصبانيتِ چند دقيقه پيش تو چشم هاش خبري نبود. خيلي زودتر از اون چيزي که فکر مي کردم، آروم شده بود. چشم هاش خيلي ناز بودن. به جرئت ميگم اگه چند لحظه ديگه، باز هم اون طوري نگاهم مي کرد، قطعاً لب هاش رو مي ب*و*سيدم!

برديا فوري مثل جن زده ها از جاش بلند شد.

گفتم:

ــ من، من اصلا نمي خواستم که...

نذاشت حرفم رو بزنم. دستش رو تو موهاش فرو کرد و گفت:

ــ مهم نيست نيلوفر! تموم شد.

از جام بلند شدم. دستگيره رو پايين کشيدم، باز هم قفل بود. در لعنتي! اگه يه روز هم از عمرم باقي مونده باشه، حتما تو رو با بيل و کلنگ نابود مي کنم.

برديا لبخندي زد، کليد رو انداخت و در رو باز کرد.

بيچاره بنفشه و بهار با صداي در، مثل جن جلومون ظاهر شدن.

برديا وقتي تعجب و نگرانيِ اون ها رو ديد، خنديد و گفت:

ــ چيه؟ چرا اين جوري نگاهش مي کنين؟ مي بينين که... سالمه!

بنفشه گفت:

ــ نيلوفر خوبي؟

بهار گفت:

ــ گريه کردي؟

برديا نگاهم کرد و گفت:

ــ من چي کار کنم که شماها تا تقي به توقي مي خوره، آب غوره مي گيرين؟ از بس نسلِ شما، لوس تشريف دارن.

به برديا نگاه کردم، نگاهش هنوز هم مهربون بود. يه حسي تو قلبم پيدا کرده بودم.

حس مي کردم دوستش دارم. مسخره بود. نه؟ اما هر چي بود، دوست داشتم ساعت ها تو چشم هاش زل بزنم. بهش وابسته شده بودم. يه نيرويي من رو به سمتش مي کشوند.

بهار بازوم رو گرفت و گفت:

ــ برو يه آب به سر و صورتت بزن، الآن پارسا هم مياد.

به دستشويي رفتم. مشتي آب سرد پاشيدم تو صورتم، آروم شدم.

به هال برگشتم. بنفشه و بهار و برديا رو کاناپه نشسته بودن.

بنفشه نگاهم کرد و گفت:

ــ خوبي؟ برات آبِ قند بيارم؟

برديا گفت:

ــ اي بابا! مثل اين که من مقصر شدم. اين قدر لوسش نکنين!

لبخندي زدم و کنار بهار نشستم. بنفشه گفت:

ــ واا... برديا، با اون قيافه اي که تو داشتي، من و بهار يه سکته ي ناقص زديم. ببين نيلوفر بيچاره چي کشيده!

بهار بلند خنديد و گفت:

ــ واي برديا، نمي دوني بنفشه چه حالي داشت؟! رنگش شده بود مثل گچِ ديوار. دست هاش مي لرزيد و هي آب دهنش رو قورت مي داد. باور کن اگه دو دقيقه در رو ديرتر باز مي کردي، از دست داده بوديمش!

لبخندي زدم، بنفشه گفت:

romangram.com | @romangraam