#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_81
داد زدم:
ــ بنفشه؛ بنفشه! بيا اتاقِ برديا. گير کردم اين جا.
چند بار صدا زدم. جواب نشنيدم. با پا، کوبيدم به در. لعنتي! بالاخره صداي قدم هايي رو شنيدم. آخ اگه برديا باشه؛ کارم تمومه!
صداي بهار رو شنيدم.
ــ نيلو! تو اون جا رفتي چي کار؟
ــ گير افتادم بهار. کمک کن بيام بيرون.
ــ واي نيلوفر! بدبختمون کردي. اون در اتوماتيک قفل مي شه! کليدش هم فقط دستِ برديا است. آخه دختر، بيکاري براي خودت دردسر درست کردي؟
وا رفتم. عجب شانسي! آخه يکي نيست بهش بگه خيلي اتاقت تحفه است که دَرش هم اتوماتيکه؟ واه؛ واه! پسره ي بي شعور.
کارم تموم بود. خوب مي دونستم برديا چي کارم مي کنه! يه لحظه از يادآوري قيافه اش رنگم پريد.
ــ نيلو مي شنوي؟ کجايي؟
در حالي که درمانده بودم گفتم:
ــ حالا من چه غلطي بکنم اين جا؟ تو کليد اين جا رو نداري؟ برديا من رو مي کُشه!
ــ من و بنفشه تا حالا جرئت نکرديم نزديک اين اتاق بشيم.
صداي بنفشه اومد.
ــ چي شده؟ نيلوفر اون جا چي کار مي کني؟
بهار براش توضيح داد. اشک هام راه افتاد. بنفشه گفت:
ــ بهار برو سوزن و چاقو بيار؛ شايد تونستيم بازش کنيم.
کارشون بي فايده بود. اين دري که من ديدم، با اره برقي هم محال بود باز بشه!
درمانده گوشه ي اتاق نشستم. خودم رو براي هر سرزنشي آماده کرده بودم، مقصر بودم و بايد جلوي خشونت هاش لال مي شدم.
نمي دونم چند ساعت گذشت که صداي چرخاندنِ کليد به گوشم رسيد.
واي! برديا اومد. نفس عميقي کشيدم. برديا وارد اتاق شد، واي بلا نسبتِ هيولا! چه قيافه اي! خودم رو حسابي باختم. صورتش سرخ شده بود، يه هاله ي قرمز رنگي، تو چشم هاي طوسيش نمايان بود که من رو بيشتر مي ترسوند.
فوري گفتم:
ــ سلام برديا!
بهار و بنفشه هم رنگ هاشون پريده بود و با نگراني نگاهمون مي کردن. برديا بهار و بنفشه رو بيرون کرد و در رو محکم بست. يا پنج تن؛ به دادم برس.
صداي نفس هاش، کش دار و تند تند بود. صداي بنفشه و بهار مي اومد، مي کوبيدن به در و با التماس از برديا مي خواستن که در رو باز کنه.
برديا بهم نزديک شد، نگاهش رو دفترِ روي ميزش ثابت موند.
ــ اين ها رو خوندي؟
عجب فلاکتي! لال شده بودم، نمي تونستم کلمه اي حرف بزنم. وقتي سکوتم رو ديد، سؤالش رو بلند تر پرسيد. با تته پته جواب دادم:
ــ فقط... فقط... چند.. خطش رو... من... من... اصلا چيزي ازشون... نفهميدم!
برديا من رو چسبوند به ديوار، بالا و پايين اومدنِ سينه اش رو خوب مي ديدم. يه لحظه حس کردم استخون هام خرد شدن. دست هاش رو دو طرفم، رو ديوار گذاشت و داد زد:
ــ کي بهت اجازه داد بياي تو اتاقم؟ هان؟
لب هام رو محکم به هم فشردم که بغضم نشکنه، خواستم چيزي بگم که...
دستش رو آورد بالا و خواست بزنه تو گوشم، يه لحظه قلبم وايساد.
پشيمون شد و دستش رو آورد پايين، نتونستم جلوي اشک هام رو بگيرم. اشک هام راه افتاد، پلک هام داغ شده بود. برديا به سمتِ پنجره ي اتاقش رفت. پنجره رو باز کرد و چند بار محکم و از تهِ دل نفس عميق کشيد. اين کار رو مي کرد که عصبانيتش فروکش کنه. نشستم و جلوي صورتم رو گرفتم، به هق هق افتاده بودم.
romangram.com | @romangraam