#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_80

ماني عينکش رو در آورد و گفت:

ــ خب بگيد ببينم، موضوع چيه؟

هستي گفت:

ــ باشه ميگم؛ اما ماني بذار حرف هام تموم بشه بعد نظرت رو بگو، باشه؟

ماني سرش رو به نشونه ي تاييد تکون داد. هستي نفسي کشيد و گفت:

ــ من و نريمان همديگر رو خيلي دوست داشتيم. خيلي زياد! چند بار هم دور از چشمِ بقيه با هم بيرون رفتيم و حرف هامون رو زديم؛ اما يه مدت مي ديدم نريمان باهام بد برخورد مي کنه. اخلاقش عوض شده بود، دوست داشت يه چيزِ کوچيک رو، بزرگش کنه و باهام دعوا راه بندازه. جواب تلفن هام رو ديگه نداد، فقط يه بار بهم زنگ زد و داد زد که هستي ازت متنفرم. همين! ديگه هيچي نگفت، خيلي حالم بد بود. نمي دونستم چي کار کردم که اين حقمه؟! از ماجرا خبر نداشتم. کم کم باورم شد که عشقش، ه*و*س بوده و فقط خواسته از شَرم راحت بشه. تا اين که تو تولدِ هما، کاوه اومد جلو و خودش رو نامزدم معرفي کرد. نتونستم چيزي به نريمان بگم اما ناراحتي رو از تو چشم هاش مي خوندم. تا اين که من با خونواده ي نيلوفر رفتم شمال، اون جا با نريمان حرف زدم. تازه فهميدم دلش از کجا پُره؟! از يکي شنيده بود که من چند سال با کاوه دوست بودم و همديگر رو خيلي دوست داريم. داد زدم و بهش گفتم که همه اش دروغه و من تا حالا با هيچ پسري دوست نبودم. اون شب، شديد دعوامون شد. اون داد مي زد؛ من هم بلندتر داد مي زدم. بعدش هم که اومدم خونه، و اون کار احمقانه رو انجام دادم. اون گذشت، تا امروز. نريمان حرف هاش رو زد. گفت که پشيمونه و فهميده که با کاوه دوست نبودم. من هم بخشيدمش؛ اون هم قرار گذاشت يه شب بيان خواستگاري!

هستي سرش رو پايين انداخت. خيلي خوشحال شده بودم. هستي قرار بود بشه زن داداشم. آخي!

ماني با متانتِ هميشگي اش، گفت:

ــ اگه تصميمت رو گرفتي، من حرفي ندارم. نريمان هم پسر خيلي خوبيه! مطمئنم بابا هم حرفي نداره!

من خيلي ذوق زده شدم، گونه ي هستي رو ب*و*سيدم و گفتم:

ــ واي هستي! خيلي خوشحالم. داريم با هم فاميل مي شيم دخترکم.

هستي لبخندي زد. ماني گفت:

ــ چرا شما به هستي ميگين دخترکم؟

من و هستي به هم نگاه کرديم و خنديديم. اين يه راز بود، فقط بين من و هستي!

با خوشحالي به خونه ي خاله پري رفتم.

بنفشه گفت:

ــ بهار زنگ زد و گفت شب واسه شام مياد خونه، مديون توييم. اون هيچ وقت خونه پيداش نمي شه؛ واسه تو مياد.

لبخندي زدم:

ــ طفلک؛ از پارسا هم جداش کردم.

ــ بهتر! خودشون رو کشتن براي هم!

لباس هام رو عوض کردم، بنفشه گفت:

ــ نيلوفر تا تو فيلم مي بيني، من برم يه دوش بگيرم.

ــ باشه؛ برو!

بنفشه رفت حموم! تلويزيون هيچ برنامه ي جالبي نداشت. خوب مي دونستم برديا چقدر از ماهواره بدش مياد، به خاطرِ همين، اصلا اجازه نداده بود ماهواره بخرن.

فکري به سرم زد. هيچ کي خونه نبود! برديا و بهار هم که شب مي اومدن، پس بهتر بود برم اتاقِ برديا! هـــــــورا! حس فضوليم هم حسابي تحريک شده بود، آروم از پله ها بالا رفتم. مي دونستم حموم رفتنِ بنفشه، خيلي خيلي کم هم باشه، کمتر از چهل و پنج دقيقه نيست. به اتاق برديا رفتم، در اتاقش نيمه باز بود. خوش شانس!

با خوشحالي در رو باز کردم و رفتم تو. در با صداي بلند، بسته شد. توجه نکردم! اتاقش فوق العاده خوشگل بود. اصلا فکرش رو هم نمي کردم برديا اين قدر اتاقش ناز باشه. برخلاف روحيه و اخلاقش، اتاقش خيلي شاد بود. کاغذ ديواريِ اتاقش آبي فيروزه اي بود، با خط هاي سفيد. تختش، سفيد با يه پتوي زمينه ي مشکي که عکس يه گل گنده، روش بود گوشه ي اتاقش قرار داشت. يه ميز تحريرِ شيک چوبي، سمتِ چپ اتاقش بود. پوستر دخترهاي خوشگل خارجي و يه قاب عکسِ طبيعت هم روي ديوارهاش نصب شده بود. از ديدن اتاقش حسابي ذوق زده شده بودم و مثل ديوونه ها دور خودم مي چرخيدم. روي ميز تحريرش يه دفترِ باز، نمايان بود. من هم که فضول!

روي صندليش نشستم و به دفتر نگاه کردم. چند خط نوشته بود.

" اين چه عشقي است که در دل دارم؟/ من از اين عشق چه حاصل دارم؟

مي گريزي ز من و در طلبت / باز هم کوششِ باطل دارم...

نمي دانم چرا حالاتم در حال عوض شدن است! ديگر بي احساس نيستم. ديگر زندگي کردن برايم بي هدف نيست. کاش مي فهميد که..."

همين! بقيه اش رو ننوشته بود! لعنتي چي مي شد جمله ات رو کامل مي کردي؟

شوکه شدم. يعني منظورِ برديا چي بود؟ يعني عاشق شده بود يا...؟

حق با بنفشه بود. برديا هم مي تونه عاشق بشه؛ فقط بروز نميده! شايد منظورش يلدا بوده؟! نه بابا! من مطمئن بودم که برديا ذره اي به يلدا علاقه نداره. اون حرف هام هم همه اش شوخي بود. به خاطر اين که حالِ برديا رو بگيرم.

از جا بلند شدم، نيم ساعتي مي شد که تو اتاقِ برديا بودم. براي بارِ آخر به اتاقش نگاه کردم. دستگيره ي در رو پايين کشيدم تا از در خارج بشم که...

اوه! چرا در باز نمي شد؟ واي! دوباره و سه باره دستگيره رو تکون دادم. نه خير؛ قصد نداشت باز بشه! تموم بدنم از ترس مي لرزيد. اصلا حوصله ي داد و هوارهاي برديا رو نداشتم. خـــــــــدا، آخه يکي نيست بگه دختر، مگه تو فضولي؟ اتاقِ برديا به چه دردِ تو مي خوره آخه؟ اَه!

romangram.com | @romangraam