#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_78

ــ نه، ندارم؛ اما عصر قراره با هستي بريم يه چرخي بزنيم.

بنفشه حرفي نزد. گفتم:

ــ برديا نهار مياد؟

ــ نه عزيزم. صبح که داشت مي رفت، گفت کارش زياده؛ نمي تونه بياد.

ــ خودش که ميگه اگه يه بار ديگه به دنيا بياد، ميره دنبالِ همين کار؟!

***

ساعت حول و حوش چهار بود که رسيدم خونه ي هستي.

زنگ رو فشار دادم. بعد از چند دقيقه هستي سر رسيد، خيلي ناز شده بود. چشم هاي سبزش رو مداد مشکي پُر رنگي کشيده بود و همين باعث شده بود رنگ چشم هاش بيشتر جلب توجه کنه. مانتوي آبي و شال سفيد خيلي بهش مي اومد.

ــ به به؛ هستي خانوم! خوشگل کردي خودت رو!

هستي لبخند نازي زد و گفت:

ــ خب لوس نکن خودت رو؛ بريم.

بازوش رو گرفتم و با هم راه افتاديم.

ــ هستي کجا بريم؟

ــ نمي دونم.

ــ بريم پارکِ نزديکِ دانشگاه؟

ــ اين همه جا، جا قحطه؟ چرا اون جا؟

ــ ه*و*س کردم بريم اون جا. حالا چه فرقي مي کنه؟ اتفاقا اون جا خيلي هم دنجه!

به سمتِ پارکِ نزديکِ دانشگاه رفتيم. هستي با بي ميلي، هم قدمم شده بود. زياد از اون پارک خوشش نمي اومد؛ اما خب چه مي شه کرد؟! با نريمان اون جا قرار داشتم.

ــ هستي؟

ــ هــــوم؟

ــ به کاوه جوابت رو دادي؟

ــ امشب تمومش مي کنم. تا الآنش هم اگه صبر کردم، تقصيرِ ماني بوده! هر شب کلي رو مخم کار مي کنه که زورکي ازدواج نکنم؛ اما امشب تمومش مي کنم!

ــ همه به فکرِ تو و آينده ات هستن، اون وقت تو عينِ خيالت هم نيست.

ــ نمي خوام کسي به من فکر کنه!

بازوي هستي رو گرفتم و گفتم:

ــ اين قدر خودخواه نباش دخترکم!

ــ هنوز خونه ي خاله ات هستي؟

ــ آره؛ بنفشه نذاشت بيام.

ــ با برديا چي کار مي کني؟

ــ هيچي؛ هر دو ساعت، ده بار مي زنيم سر و کله ي هم!

هستي لبخندِ تلخي زد. خيلي افسرده شده بود، اصلا هستيِ سابق نبود.

به پارک رسيديم، من و هستي نيمکتي رو انتخاب کرديم و نشستيم. با چشم هام دنبالِ نريمان مي گشتم. به ساعتم نگاه کردم، ده دقيقه گذشته بود. نرفته باشه؟!

صداي پيامک گوشيم اومد. به صفحه ي گوشيم نگاه کردم، نريمان پيامک داده بود:

" ديدمتون؛ وايسا همون جا؛ الآن ميام."

گوشيم رو پرت کردم تو کيفم. هستي غرقِ افکارش بود، اصلا حواسش به من نبود.

romangram.com | @romangraam