#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_76

ــ حتما راضيش کن. شايد آخرين ديدارمون باشه.

ــ باشه.

ــ منتظرِ خبرتم. خداحافظ.

ــ باشه. خداحافظ.

گوشي رو قطع کردم. برديا گفت:

ــ به سلامتي خبريه؟

اَي آدم فـــــــــضول! پس حواسش فقط به من بوده؟!

گفتم:

ــ فکر نکنم فالگوش وايسادن، کار درستي باشه!

برديا گفت:

ــ واا... من نمي تونم جلوي گوش هام رو بگيرم خانوم!

بنفشه گفت:

ــ من که نفهميدم چي گفتن! مجذوبِ اين فيلمه بودم، حتي نفهميدم که نريمان، هستي رو مي خواد چي کار؟

بنفشه يه لحظه فهميد چي گفته، لبش رو گاز گرفت. خواهر و برادر، فتوکپي برابرِ اصلن!

برديا بلند خنديد و گفت:

ــ آره، راست ميگه. بچه ام خيلي مجذوبِ فيلمِ شده، منتها فيلم نريمان و هستي!

من هم خنديدم. بدجوري سوتي داده بود!

بنفشه قرمز شد. گفتم:

ــ بنفشه جون اشکالي نداره.

برديا گفت:

ــ اِ؟! چي شد؟ من وقتي گوش بدم، مي شه استراق سمع؛ اما وقتي بنفشه گوش بده، اشکال نداره؟

گفتم:

ــ چون تو فضولي!

برديا گفت:

ــ ازت خواستگاري نکردن؟

گفتم:

ــ کي ها؟

برديا با پوزخند گفت:

ــ خونواده ي ماني ديگه! فکر کنم بدجور دل پسره رو بردي!

نه خير؛ اين تا امشب من رو ديوونه نکنه، ول کن نبود.

برديا از جاش بلند شد. شب به خير گفت و رفت.

بنفشه گفت:

ــ ناراحت نشو؛ بدون منظور حرف مي زنه.

ــ نه اتفاقا؛ کاملا حرف هاش با قصد و غرضه! نمي دونم چرا پيله کرده به ماني!

ــ از پنجره با هم ديدتون، شوکه شد.

romangram.com | @romangraam