#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_74

ــ س... س... سلام!

از چشم هاش خون مي چکيد. خيلي خشن بود، شبيه اژدهاي دو سر شده بود!

ــ سلام و....

حرفش رو خورد. خب خسته نباشي، فهميدم چي مي خواي بگي ديگه!

ــ چيزي شده؟

ــ تا حالا کجا بودي؟

هـــــمون! پس آقا رگِ غيرتشون قلمبه شده! شبيه شوهرهاي گردن کلفت سؤال مي پرسيد. من هم با بي خيالي گفتم:

ــ مي بيني که؛ خونه بودم!

به ساک دستيم اشاره کردم.

برديا با عصبانيت خنديد و گفت:

ـــ اِ! پس آقا ماني کجا بودن اون وقت؟!

اوه! پس من رو با ماني ديده بود؟! پسره ي فضول!

ــ سر خيابون من رو ديد که منتظره ماشينم؛ سوارم کرد! اشکالي داره؟

ــ خدا کنه فقط تا همين جا باشه!

ــ منظورت چيه؟ اصلا من نمي دونم چرا دارم براي تو توضيح ميدم.

ــ بـــايد توضيح بدي!

ــ تو چي کاره ي مني؟ اصلا براي چي حرص مي خوري؟

پشتش رو کرد بهم. آهسته يه چيزهايي گفت. فقط من آخرش رو شنيدم که انگار گفت کاش مي فهميدي! يه همچين چيزي! توجهي نکردم و به داخل رفتم. وسايلم رو تو اتاق بنفشه گذاشتم، بنفشه از اومدنم خيلي خوشحال شد.

به هال برگشتم. برديا رو مبل لم داده بود، با لحن هميشگيش که حرصم رو در مي آورد، گفت:

ــ ماني خان قصدِ ازدواج ندارن؟

نمي دونم چرا کليد کرده بود رو ماني؟! بيچاره ماني!

گفتم:

ــ هستي ميگه هنوز دختر مورد علاقه اش رو پيدا نکرده، من چه مي دونم؟

بنفشه گفت:

ــ زن مي خواد چي کار؟ هم خونه داره، هم ماشين؛ ماشاا... دکتر هم که هست و ماهي چقدر حقوقشه!

گفتم:

ــ وا! يعني هر کي پول داره، زن ديگه نمي خواد؟

برديا با خنده گفت:

ــ اتفاقا به نظر من هر مردي که کامل خوشبخته و پول و ماشين و خونه داره، بايد ازدواج کنه تا طعمِ بدبختي رو بچشه!

گفتم:

ــ اگه مردي به خوشبختي رسيده، از صدقه سريِ خانوم هاست!

برديا با تمسخر گفت:

ــ اون که صد در صد!

بنفشه گفت:

ــ بريم شام، خيلي وقته آماده است.

romangram.com | @romangraam