#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_73
سرم رو پايين انداختم، نمي تونستم راحت بهش دروغ بگم. آهسته گفتم:
ــ نه؛ من هم بي اطلاعم.
ــ پس چرا مثل آدم هايي که دارن دروغ ميگن، سرتون رو انداختين پايين؟
ــ خب... راستش... نمي دونم چي بگم!
ــ راستش رو بگين. ببينين نيلوفر خانوم، شايد اگه من بفهمم علتِ کارهاي هستي چيه بتونم کمکش کنم؛ وگرنه شما هم تو اين ازدواج نامعقولش، دخالت دارين!
حق با ماني بود. من نبايد مي ذاشتم هستي بدبخت بشه!
ــ راستش... راستش.. هستي...
نفس عميقي کشيدم و گفتم:
ــ هستي به نريمان علاقه داره!
ماني زد رو ترمز و ماشين با صداي وحشتناکي ايستاد. ترسيدم. ديوانه بود!
ــ چي شده؟ حالتون خوبه؟
ماني به چشم هام نگاه کرد، آخ که اصلا طاقتِ نگاهش رو نداشتم.
ــ يه بار ديگه بگيد چي گفتين؟
ــ خب، خب گفتم که هستي به نريمان علاقمنده!
ــ نريمان چي؟ اون هستي رو دوست داره؟
ــ واا... نريمان خيلي توداره، به اين راحتيا بروز نميده؛ اما خب با دعواهايي که بينشون رخ داد، فهميدم که به هستي بي ميل هم نيست.
ماني دستش رو تو موهاش فرو کرد و گفت:
ــ اصلا باورم نمي شه هستي عاشقِ نريمان باشه و همه ي اين کارها رو واسه اون کرده باشه!
بهم برخورد.
ــ منظورتون چيه؟ مگه نريمان چشه؟
ــ اوه؛ نه؛ نه! منظورم اين نبود. نريمان خيلي هم پسر خوبيه! اما خب هستي اصلا لو نمي داد که عاشقِ نريمان شده. خيلي سرد باهاش برخورد مي کرد.
ــ آره، راستش من هم حسابي شوکه شدم، اما خب از دعواهاشون فهميدم يه چيزي بينشون هست.
ماني رفت تو فکر، به ساعتم نگاه کردم. ديرم شده بود!
ــ آقا ماني اگه حالتون خوب نيست و نمي تونين رانندگي کنين؛ من برم؟!
ماني به خودش اومد. عذرخواهي کرد و راه افتاد. به خونه ي خاله رسيديم؛ از ماشينش پياده شدم که صدام کرد:
ــ نيلوفر خانوم؟
ــ بله؟
ــ مي شه يه خواهشي ازتون بکنم؟
ــ بله؛ بفرماييد.
ــ اگه فهميدين قضيه چيه، حتما با من تماس بگيريد. شماره ي من رو که دارين؛ نه؟
ــ بله؛ باشه، حتما. مرسي، زحمتتون دادم. خداحافظ.
ــ نه؛ خواهش مي کنم، به سلامت.
ماني رفت. زنگ رو زدم، در باز شد. داشتم مي رفتم داخل که چهره ي خشنِ برديا جلوم سبز شد. يــــا خدا! اين ديگه چشه؟ خدا به خير کنه!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
romangram.com | @romangraam