#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_72

ــ به برديا سلام برسون.

ــ حتما.

خواست از کنارم رد بشه که گفتم:

ــ راستي داداشي؟

ايستاد؛ برگشت و نگاهم کرد.

ــ هـــــوم؟ چيه امشب هي داداشي داداشي مي کني؟

لبخند شيطنت آميزي زدم و گفتم:

ــ لباسِ نو بخر؛ يه عروسي در پيش داريم.

ــ عروسيِ کي؟

با بدجنسي گفتم:

ــ هستي! قراره همين روزها کارتِ عروسي بياد دمِ در خونه مون!

يه لحظه حس کردم نريمان رو وصل کردن به برق هشتصد ولتي! داغون شد.

ــ جدي ميگي؟

ــ مگه من شوخي دارم باهات؟

نريمان کُپ کرده بود. طفلک داداشم! اما حقش بود. اگه قضيه اوني بود که هستي گفته بود، محال بود ولش کنم. نريمان رو تو حال خودش گذاشتم و از خيابون رد شدم. هوا حسابي تاريک شده بود، از خوش شانسيِ زيادي که من دارم، يه ماشين هم تو خيابون نبود. همه شون شخصي بودن! من هم که عمرا سوارِ شخصي شم. اوف! يعني بايد پياده مي رفتم؟ اَه!

صداي بوق ماشيني، شش متر پروندم. جلو اومدم تا فحش هاي باقلوا نثارِ روحِ راننده کنم که...

ديدم مانيه! جلوي دهنم رو زود بستم. نبايد ماني مي فهميد چقدر دخترِ مؤدبي هستم!

ــ سلام خانوم آرين. ببخشيد، ترسوندمتون؟

پ نَ پَ، چون ماشينت خيلي جذبه داره، شش متر پريدم اون ور!

آرامش خودم رو حفظ کردم و گفتم:

ــ سلام، ببخشيد نديدمتون! خوب هستيد؟

ماني لبخندي زد و گفت:

ــ ممنونم. سوار شيد مي رسونمتون!

خر شانس! چي کار کنم ديگه؛ طرفدار زياد داشتم!

يه کم تعارفِ الکي کردم و از خدا خواسته سوار ماشينش شدم. بوي عطرش مثل هميشه تو فضاي ماشينش پخش بود. گفتم:

ــ از هستي چه خبر؟

ــ پاش رو کرده تو يه کفش که کاوه رو مي خواد.

ــ شما باور کردين؟

ــ پس شما هم مثل من فکر مي کنيد؟!

ــ که چي؟

ــ که همه اش دروغه! که هستي از روي لجبازي، داره اين کار رو مي کنه!

ــ درسته؛ هستي کاوه رو دوست نداره!

ــ اما دليلش رو نمي دونم! با کي لج کرده؟

آهي کشيدم، ماني با لحن پر از آرامشي گفت:

ــ شما چيزي مي دونيد که من بي خبرم؟

romangram.com | @romangraam