#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_69


ــ خدا مامان رو از ما نگيره. انشاا... زود برگرده!

بنفشه با اخم گفت:

ــ اين قدر بد شده؟!

گفتم:

ــ خيلي هم خوشمزه است!

برديا آهسته خنديد!

بنفشه گفت:

ــ برديا خان حرف هات بوي توطئه مي داد ها.

برديا خنديد و گفت:

ــ من که خيلي پسر سر به راهيم!

گفتم:

ــ خيلي!

برديا به طعنه ام توجه نکرد. نهار رو خورديم و با بنفشه ظرف ها رو شستيم.

برديا گفت:

ــ ساعت چند کلاس داري نيلوفر؟

گفتم:

ــ سه.

برديا گفت:

ــ من مي رسونمت. مي خوام برم جايي، تو رو هم مي رسونم!

ــ اگه زحمتي برات نباشه، از خدامه که تو صف تاکسي نايستم!

ــ زحمت که هست، ولي خب ما که يه دختر خاله ي لوس و اخمو بيشتر نداريم!

ــ خيلي بد جنسي!

انگار يادمون رفته بود از دستِ هم ناراحتيم.

برديا کتش رو پوشيد و گفت:

ــ اگه مي خواي افتخار بدم و برسونمت، عجله کن. چون اگه دو دقيقه هم دير کني، رفتم.

برديا رفت.

ــ اوه، اوه! نيلو زود حاضر شو که برديا از معطل کردن بدش مياد.

ــ باشه.

لباس هام رو پوشيدم. بنفشه اصرار کرد شام برم اون جا. من هم از خدا خواسته قبول کردم.

تو خونه حوصله ام سر مي رفت. نوشين هم مثل بهار بود؛ صبح تا شب بيرون پيشِ حميد بود. حداقل اين جا بنفشه و برديا بودن و زياد خسته نمي شدم!

از خونه خارج شدم. برديا به ماشين خوشگلش تکيه داده بود. عاشقِ مزدا3 بودم. اون هم مشکي! هر دو سوار شديم. برديا ماشين رو حرکت داد. اولين بار بود جلو مي نشستم.

ــ کلاست کي تموم مي شه؟

ــ چيه مي خواي بياي دنبالم؟ بابا مهربون!

ــ نه خير هم، به دلت صابون نزن. همين جوري پرسيدم!


romangram.com | @romangraam