#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_68
ــ باور کن اتاقِ من اون قدر هم که فکر مي کني عجيب و غريب نيست.
ــ به من مربوط نيست.
ــ خيلي غير قابلِ تحملي نيلوفر!
لجم گرفت.
ــ تو هم خيلي گستاخي! دلم مي خواد بدونم با يلدا هم اين طوري حرف مي زني؟
ــ بيا؛ تا ميام دو کلام باهاش حرف بزنم، يلدا رو مي کشه وسط!
ــ چيه؟ روش حساسي؟
ــ خواهش مي کنم تو مثلِ بهار مغز فندقي نباش.
ــ چرا از اين که همه بدونن دوستش داري، ناراحت مي شي؟
ــ من يلدا رو دوست ندارم، اين سيصد بار.
ــ پس چرا اون طوري عاشقونه که با من حرف مي زني، با اون حرف نمي زني؟
طعنه ام رو گرفت. از جا بلند شد و گفت:
ــ حتي دو دقيقه هم نمي شه تو رو تحمل کرد. من هم مجبور نيستم حرف هاي مزخرفت رو گوش کنم.
حرصم گرفت و گفتم:
ــ ازت متنفرم.
برديا با قدم هايي سريع رفت. اوه! من هم عصبي مي شم، چقدر غير قابلِ تحمل مي شم! تا حالا باهاش با اين لحن حرف نزده بودم، اما خب حقش بود. خيلي لجم رو در مي آورد.
صداي بنفشه اومد:
ــ نيلوفر؟
وقتي من رو ديد، لبخندي زد و گفت:
ــ اِ! اين جايي؟ ساعت چند کلاس داري؟
ــ ساعت سه.
ــ خب تا اون موقع، وقت زياد داريم.
ــ بنفشه؟
ــ جونم؟
ــ چرا برديا نمي ذاره کسي بره تو اتاقش؟ چيزي تو اتاقش داره؟
بنفشه خنديد و گفت:
ــ نه بابا نيلوفر! چرا تو اين قدر دوست داري کارآگاه بازي در بياري؟ برديا از اون بچگيش هم يه اتاق مجزا داشت و کسي رو جز مامان، تو اتاقش راه نمي داد. اصلا پسرِ پُر رمز و رازي نيست. خيلي هم راحت مي شه توي فکرش رو خوند! مطمئنم چيزي تو اتاقش نيست که بخواد از کسي پنهونش کنه!
ــ به نظرِ من که خيلي عجيبه!
ــ خب براي تو عجيبه چون هميشه درِ اتاقِ نريمان بازه و هر کي دلش بخواد ميره و مياد؛ اما براي ما عادي شده!
تو فکر رفتم، بنفشه قانعم نکرده بود. هنوز هم نظرم اين بود که برديا يه چيزي تو اتاقش داره که از همه مخفيش مي کنه. فضول بودم ديگه!
موقع نهار شد؛ من و برديا و بنفشه دور ميز نيم دايره اي نشستيم. دست پخت بنفشه حرف نداشت.
ــ بنفشه غذاهات عاليه! عاشقشونم.
بنفشه لبخندي زد و گفت:
ــ مرسي، نوش جونت!
برديا گفت:
romangram.com | @romangraam