#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_67


ــ فرزام اولين کسي بود که به من ياد داد عاشق باشم. نمي خوام کليشه اي حرف بزنم، اما اين يه حقيقته! من جز با فرزام، نمي تونم خوشبخت شم! اين رو مطمئنم. حتي اگر هم ازدواج کنم، فکرم پيشِ اونه!

ــ نمي دونستم اين قدر گذشته ي تلخي داري دختر خاله ي مرموز!

بنفشه اشک هاي روي گونه اش رو با پشت دستش پاک کرد؛ لبخندي زد و گفت:

ــ واسه همينه که معتقدم برديا هم عاشق مي شه. نيلوفر دوست ندارم کسي از اين موضوع خبر داشته باشه. مي فهمي که؟!

ــ خيالت راحت. تا نخواي، کسي چيزي نمي فهمه.

ــ مرسي. من برم يه چيزي براي نهار درست کنم. اون قدر حرف زدم که يادم رفت نزديکِ ظهره!

ــ بيام کمکت؟

ــ نه؛ همين جا بشين؛ کاري نمي خوام بکنم که. يه چند تا کتابِ شعر دارم، اون ها رو بخون تا بيام پيشت.

ــ باشه؛ مرسي!

بنفشه چند تا کتاب از مهدي سهيلي و فروغ و حميد مصدق جلوم گذاشت و رفت.

اصلا حسِ خوندن ِ کتاب رو نداشتم. به اتاق بهار رفتم. در زدم. بهار گفت:

ــ بفرماييد.

داخل شدم. بهار با لبخند نگاهم کرد.

ــ الهي فدات بشم. ببخشيد تو رو خدا.

ــ اِ؛ بهار! اگه باز بگي ببخشيد و از اين حرف ها؛ ميرم.

ــ بيا بشين.

اتاقِ بهار، برخلافِ اتاق بنفشه، شلوغ و به هم ريخته بود. رنگِ اتاقش نارنجيِ خيلي جيغ بود. کمدش به هم ريخته بود. دوربين عکاسيش هم روي ميز تحريرش بود. بهار عاشقِ عکاسي بود، چند تا از عکس هاش رو هم قاب کرده بود!

اتاقش درست مطابق با ذاتش بود. بهار برعکسِ برديا و بنفشه بود. گاهي حس مي کردم اصلا دختر واقعيِ اون ها نيست. بعدش کلي به فکرم مي خنديدم.

ــ نيلوفر، الآن قراره با پارسا برم بيرون. شام هم بيرون مي خوريم. تو که ناراحت نمي شي؟

ــ نه عزيزم، چرا ناراحت بشم؟ من راحتم.

چند دقيقه اي با بهار سر چيزهاي مختلف حرف زدم. بهار آماده شد، صورتم رو ب*و*سيد و رفت. بنفشه هنوز هم تو آشپزخونه بود. خيلي دوست داشتم اتاقِ برديا رو ببينم. به دمِ در اتاقش رفتم و چند تقه به در زدم. صداي عنقش به گوشم رسيد:

ــ کيه؟

ــ مي شه بيام تو؟

به پنج ثانيه نکشيده بود که در باز شد. برديا جلوم ايستاد، اين يعني فکر اين که بذارم بياي تو اتاقم رو کامل از سرت بيرون کن! هيچ وقت نمي ذاشت کسي بره تو اتاقش. فقط خاله پري اين اجازه رو داشت؛ حتي نمي دونستم رنگ اتاقش چه رنگيه، فقط نور لامپ اتاقش رو مي ديدم.

ــ برديا؛ پرسيدم مي شه بيام تو؟

برديا با لحن کش داري گفت:

ــ نـــــــه!

ــ چرا؟

ــ چرا نميري پيشِ بهار؟

ــ بهار با پارسا رفت بيرون، بنفشه هم داره نهار درست مي کنه!

ــ بذار بيام، بريم تو پذيرايي بشينيم.

ــ چرا تو پذيرايي؟ اتاقِ تو که خوبه، دنج هم هست.

ــ هيچ هم دنج نيست. خيلي هم يخه؛ مثل خودم!

لحنش يه جوري بود. ديگه اصرار نکردم؛ اما خب، خيلي ناراحت شدم. مگه تو اتاقش چي بود؟ من و برديا به پذيرايي رفتيم. برديا وقتي اخم هام رو ديد، گفت:


romangram.com | @romangraam