#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_66
ــ اي بابا بنفشه؛ من اصلا ناراحت نمي شم؛ باور کن!
بنفشه کنارم نشست و ليواني شربت جلوم گذاشت، من پرتقال بيشتر دوست دارم خب! اما اشکال نداره.
ــ بنفشه! تو حوصله ات تو خونه سر نميره؟
ــ نه؛ نقاشي مي کشم، سرگرم مي شم.
ــ خيلي دوست دارم تابلوهات رو ببينم.
ــ شربتت رو بخور، مي برمت نشونت ميدم!
جرعه اي از شربت رو خوردم.
ــ حس مي کنم برديا زياد از حضورم خوشحال نيست.
ــ نه نيلوفر؛ اشتباه مي کني. برديا با تو مشکلي نداره! کلا اين طوريه؛ نمي تونه احساساتش رو بروز بده. شايد خيلي هم از اومدنت خوشحاله ولي نمي دونه چطوري بگه؛ براش خيلي سخته!
ــ به نظرت عجيب نيست؟
ــ چي عجيبه؟
ــ اخلاقش!
ــ خب آره؛ شايد از نظرِ تو عجيب باشه، اما ما ديگه عادت کرديم بهش! بهار هميشه ميگه عشق و عاشقي، تو برديا تعطيله! اما من اصلا با اين موافق نيستم. مگه مي شه آدم عاشق نشه؟ برديا فقط زيادي توداره! همين.
ــ يعني يلدا رو دوست داره و ابراز نمي کنه؟
ــ نه عزيزم. بحثِ يلدا جداست. برديا هم مي دونه قصدِ يلدا، فقط ازدواجه؛ حالا طرفش مهم نيست. يلدا مي خواد بره ايتاليا، زادگاهِ مامانش. دايي شرط گذاشته که هر وقت ازدواج کرد مي تونه بره؛ اون هم مي خواد با انتخاب برديا، با يه تير دو نشون بزنه؛ هم به همه بگه بالاخره برديا رو مالِ خودش کرده، هم بره ايتاليا.
ــ نمي دونستم قصد داره بره ايتاليا، برديا از اين موضوع خبر داره؟
ــ آره، همه تقريبا مي دونن. مامان منکرش مي شه؛ بهار هم که ميگه يلدا مالِ بردياست. حالا نمي دونم اين دو تا چرا اين قدر اصرار دارن!
ــ چرا بهار اين قدر طرفدارِ يلداست؟
ــ تو که بهار رو مي شناسي؛ از لباس هاي عجيب و غريب خيلي خوشش مياد؛ عاشق اينه که طبقِ مد پيش بره. چون يلدا اين طوريه، ازش خوشش مياد.
به همراه بنفشه به اتاقش رفتم. اتاقش همون مدل قديمي بود، خيلي کم پيش مي اومد که دکوراسيونِ اتاقش رو عوض کنه. دختر تقريبا آرومي بود؛ رنگ اتاقش آبي کم رنگ بود و خيلي آرامش بخش بود. خيلي اتاقِ ساده اي داشت. تنها تابلوهايي که به ديوارهاي اتاقش زده بود، باعث شده بود اتاقش از حالتِ يکنواختي دربياد. تابلوهاش واقعا خوشگل بودن. بنفشه تموم ذوق و انرژيِ هنريش رو روي تابلوهاش نشون مي داد. يه تابلو نظرم رو به خودش جلب کرد؛ تابلو رو بالاي تخت خوابش زده بود. يه پسر خيلي خوشگل و ناز بود که يه گلِ بنفشه دستش بود. زيرِ تابلو هم با خطي خوش نوشته شده بود "تقديم به کسي که حس بودنش، برايم اميدِ نفس کشيدن است."يه پاپيونِ صورتي هم گوشه ي سمت چپِ تابلو به صورتِ اُريب زده شده بود.
بنفشه وقتي تعجبم رو ديد، گفت:
ــ چي اين قدر کنجکاوت کرده؟
نخواستم خودم رو فضول نشون بدم؛ با بي خيالي به تابلو اشاره کردم و گفتم:
ــ تابلوي قشنگيه!
بنفشه لبخندِ تلخي زد و گفت:
ــ بهترين هديه اي بود که تو عمرم گرفتم!
ــ هديه؟!
بنفشه کنارم روي لبه ي تخت نشست. غم تو چشم هاش موج مي زد.
ــ ترم دومِ دانشگاه بودم! همه دوست هام فکر مي کردن از اون دخترهام که هيچ حسي به جنس مخالف ندارم و به نحوي بي احساسم؛ اما من واقعا اين طوري نبودم. فقط هر کسي نظرم رو جلب نمي کرد. تا اين که کارشناسي ارشد قبول شدم. با يه پسري هم کلاس شده بودم. پسر جذاب و خوشگلي بود. همه ي دخترها، خودشون رو براش مي کشتن. با ناز و عشوه باهاش حرف مي زدن و کلي هواش رو داشتن؛ اما براي من بيشتر، رفتارهاش جالب بود؛ نه اين که عاشقش باشم. از همون وهله ي اول سردي هام رو ديد و بيشتر به سمتم کشيده شد. خيلي جلوي راهم سبز مي شد، اما من محلش نمي ذاشتم. فکر مي کردم عشقش فقط تا پايانِ کلاس ها ادامه داره و همه اش دروغه! يادم مياد يه روز استاد براي طرح تابلومون موضوع آزاد گذاشته بود. همه تابلوهاشون رو به استاد نشون دادن. وقتي همه تابلوي فرزام، همون پسره رو ديدن، شوکه شدن. از همه بيشتر، من بودم که خيلي جا خوردم. مي دوني چي کشيده بود؟ چهره ي من رو کشيده بود نيلو. واي نيلو؛ داشتم مي مردم. اين قدر جزئيات رو خوب کشيده بود که يه لحظه با خودم گفتم چطوري تونسته اين قدر دقيق من رو بکشه! بعد از اون جريان، ديدم واقعا عاشقش شدم. اون هم مدام بهم نزديک مي شد. وقتي کم کم نرم شدن هام رو مي ديد، خيلي خوشحال بود اما زد و کلاس ها تموم شد و مدرکم رو گرفتم. ديگه نديدمش. حتي رفتم دمِ خونه شون، اما هيچ خبري ازش نتونستم بگيرم. فقط يه هفته بعدش، يکي از دوست هام يه بسته بهم داد و گفت فرزام خيلي وقت پيش داده بوده که سر وقتش اون رو بده به من. بسته، همين تابلو بود. از اون روز به بعد اين رو نگه داشتم و بالاي تختم زدمش تا يادم باشه عشقِ اولم کي بوده. ديگه عاشق کسي نشدم. حتي نذاشتم يه خواستگار بياد اين جا! راستش اميد دارم که فرزام برگرده. شايد خيلي احمقانه باشه، اما دله ديگه؛ يهو اومد، يهو هم از زندگيم رفت؛ مثل يه ستاره ي دنباله دار!
اصلا باورم نمي شد روزي بنفشه تا اين حد عاشق شده باشه. هميشه حس مي کردم اون هم لنگه ي بردياست فقط جنسِ مؤنثشه!
ــ کسي از اين ماجرا خبر داره؟
ــ فقط تو و برديا.
ــ برديا؟
ــ مجبور شدم بهش بگم؛ ما رو با هم ديده بود. طفلي وقتي ديد ترکم کرده، خيلي تلاش کرد که من حالم خوب بشه. وضعِ روحيم افتضاح بود!
ــ بنفشه؛ منتظرش مي موني؟
romangram.com | @romangraam