#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_65
اعصابِ کل کل کردن هاي اون دو تا رو نداشتم. به حرف هاشون گوش ندادم و از تو آينه به چهره ي سرد و بي اعتناي برديا نگاه کردم. چرا از يلدا طرفداري کرده بود؟ دوستش داشت؟ پس چرا حرف نمي زد؟!
به خونه ي خاله پري رسيديم. طبق معمول خونه تميز و مرتب بود. خاله خيلي به تميزيِ خونه اهميت مي داد. همه نشستيم. بنفشه براي آوردن نوشيدني به آشپزخونه رفت، در همين حين موبايل بهار زنگ خورد. بهار نگاهي به صفحه ي گوشيش انداخت و گفت:
ــ نيلوفر جون ببخشيد؛ الآن ميام پيشت.
گفتم:
ــ راحت باش عزيزم!
بهار با عذرخواهي رفت. برديا پوزخندي زد و گفت:
ــ همه ي هوش و حواسش شده پارسا! مي ميرن واسه هم!
ــ خب تو از چي ناراحتي؟ از عاشقونه بودنِ رابطه شون؟
ــ به اين نميگن عاشقونه نيلوفر!
ــ پس چي ميگن؟
ــ لوس بازي.
ــ اوه! لطفا فکر نکن که اون ها هم بايد مثل تو با اين مسئله برخورد کنن!
ــ کاش يه کم از من درس مي گرفتن! چي شد اومدي اين جا؟
ــ از اين که اومدم ناراحتي؟
ــ نه. خب، اما هميشه وقت هايي مي اومدي اين جا که من به هر دليل تهران نبودم!
راست مي گفت؛ به قدري از برديا بدم مي اومد که هر وقت، به هر دليلي مي رفت مسافرت مي اومدم خونه ي خاله. از اين که اين موضوع رو فهميده بود، خجالت کشيدم.
ــ شنيدي چي گفتم؟
ــ آره خب، آدم تغيير مي کنه ديگه!
ــ برام جالب بود که چطور با خودت کنار اومدي که بياي اين جا، مخصوصا الآن که مامان هم نيست!
ــ خب حالا که اومدم، ناراحتي برگردم خونه ي خودمون؟!
ــ گفتم که بودن يا نبودنت، اصلا برام مهم نيست!
ــ خيلي حال کردي وقتي بهار گفت يلدا نامزدته ها؛ نه؟
برديا چپ چپ نگاهم کرد.
ــ باز شروع کردي؟ دليلي نمي بينم که برات توضيح بدم.
ــ پس لطفا اداي آدم هاي فيلسوف رو در نيار؛ و ادعا نکن که عشق کشکه و از اين حرف ها!
ــ مي شه تمومش کني؟ مغز فندقيِ تو اين چيزها رو نمي فهمه!
آتيش گرفتم.
ــ من؟! من مغزم فندقيه؟ نشونت ميدم.
برديا با خنده از جا بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
لعنت بهت نيلوفر، مي ميري يه دو دقيقه دهنت رو ببندي؟! هميشه بايد اعصاب خرد کني؟
بنفشه با سيني اي شربت آلبالو سر رسيد. وقتي من رو تنها ديد، گفت:
ــ وا! پس بقيه کجان؟
ــ بهار گوشيش زنگ خورد، رفت. برديا هم رفت اتاقش.
ــ ببخشيد تنهات گذاشتم.
romangram.com | @romangraam