#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_64
ــ مي خواي بري، برو. تو که تو خونه باشي، دست به سياه و سفيد نمي زني!
با شيطنت گفتم:
ــ اِ! برم که تو و حميد آقا حال کنين؛ بدونِ مزاحم؟!
نوشين با اخم گفت:
ــ زبون دراز!
بالاخره با اصرارهاي بهار و بنفشه، سوار ماشينِ برديا شدم. تو فرودگاه هم وقتي بهش سلام دادم، جوابم رو نداده بود.
بهار گفت:
ــ نيلو جون من رو ببخش. من فقط شب ها خونه ام.
گفتم:
ــ نه بهار جون؛ راحت باش.
بنفشه گفت:
ــ همه مي دونن به زور بايد تو رو تو خونه پيدا کنن.
برديا بدون حرف رانندگي مي کرد. گفتم:
ــ انگار برديا از اومدنم خوشحال نشده!
بهار گفت:
ــ وا نيلو! تو که برديا رو مي شناسي؛ بروز نميده. من که ميگم خيلي هم خوشحاله!
بنفشه گفت:
ــ اتفاقا خيلي هم خوشحاله؛ مگه نه داداشي؟
برديا گفت:
ــ براي من فرقي نمي کنه.
تو دلم گفتم؛ مرسي احساسات! کشته مرده ي اين فورانِ احساساتش بودم!
بهار گفت:
ــ کاش به يلدا هم اصرار مي کرديم بياد خونه ي ما. خونه ي خاله اش راحت نيست.
بنفشه گفت:
ــ بهتر که نيومد. اگه تعارف مي کردي، مي اومد.
بهار گفت:
ــ وا! تو چرا اين قدر با يلدا لجي؟
بنفشه گفت:
ــ لج نيستم، يلدا يه کم لوسه! من هم خوشم نمياد.
برديا گفت:
ــ ميزگرد تشکيل دادين يلدا رو تير بارون کنين؟ بسه ديگه!
بهار با خنده گفت:
ــ اوه؛ اوه! برديا غيرتي شده، از نامزدش داره دفاع مي کنه.
بنفشه گفت:
ــ چرا دوست داري پيش پيش برديا و يلدا رو به هم وصل کني؟
romangram.com | @romangraam